وطن بهار نو آمد—عبدالاحدتارشی

 

وطن بهار نو آمد

 


عبدالاحدتارشی

 

وطن بهار نوآمد تويی اسيرهنوز

شررزند به تنت دست هرشرير  هنوز

به دامن تو بخون می فتند کودک وزن

چشند زهر اجل را جوان وپير هنوز

تن نحيف تو وچنگ وپنجهء گرگان

دل جريح تو وجوخه های تير هنوز

سپيدهء سحرت را نشانه پيدا نيست

نشُسته مهر تو رخسارخود زقيرهنوز

کباب خوان لئيمان آدمیخوارست

تن يتيم زمادرنخورده شير هنوز

بجای چهچهء مرغان نغمه خوان چمن

گلوله راست به گلزارتو صفير هنوز

تنورجنگ عدو گرم ونان ظلم پزد

زخون اهل تو خاکت شود خميرهنوز

غلام غيرنگشتن مسلم است ترا

تويی به اين صفت خويشتن شهيرهنوز

هزاربار بخون ترشدی به تاريخت

ثبات وملحمهء توست بی نظيرهنوز

عدو ترا به گمانش بهشت خواهد ساخت

تويی مگر زجنايات وی سعيرهنوز

 

وطن بهار وخزانت هنوز يکسان است

دل زمين وزمان ازغم تو بريان است

 

وطن تو قامت مردانهء قيامستی

شرار خانه برانداز انتقامستی

تو درشجاعت خود فرد دردل تاريخ

تو درشهامت خود مفخر انامستی

عدوستيزی وکفرافگنی وآزادی

مسمياتی ازين دست را تونامستی

توشيربيشهء مرگی برای صيادت

گمان برد به غلط کبک خوش خرامستی

نماز حريت وعشق هرکجا که بپاست

تو با قيام قيامتگرت امامستی

چه کودن است عدويت اگر خيال کند

که پيش زور وزر و حيله اش تورامستی

به عقل کوتهء وی خنده ها زند تاريخ

کسی گمان برد ار لحظه يی غلامستی

عدو اگر به دوام ستم بود پابند

تو برمقاومت خويش مستدامستی

ترا تهاجم اعدا برهنه می سازد

وگرنه تيغ سلامی ودرنيامستی

توسرفرازترين آبروی استقلال

توسربلندترين قلهء قيِامستی

 

وطن به نام تو نازند هرکجا احرار

که هيچگه نشدی خم به پای استعمار

 

وطن فدای تو جانم چه زخم خورده تنت

شهادتست قبايت شرار پيرهنت

کی باغ وراغ ترا می کشد درآتش وخون

فشانده است چه کس تخم مرگ درچمنت

کدام زخم توشويد بهار بااشکش

که ازجراحت خونين شدست پر بدنت

اجل به پير و جوانت نمی دهد مهلت

نشسته سايهء مرگ است روی مرد وزنت

چگونه غوطه خورد سرنوشت تو درخون

چسان گذشته ز سر موجهء غم ومِحَنت(*)

رساست قد توشايد گناه تو اينست

که هست دست لئيمان هميشه دريخنت

وطن تو فلعهء اسلامی ودژ ايمان

فگنده است چه دستی به پای اهرمنت

اگر عدو به سروصورتت کند جولان

به زيرپای کشد سرو وسبزه وسمنت

شکسته گر سر و پای تو نشکند اما

قيام کفر شکن عزم جزم ناشکنت

چه دشمنان که به گور شکست خود خفتند

مگر قماش اسارت نشد گهی کفنت

 

وطن زسينهء سبز بهار خواهی رست

رها زبند زقلب شرار خواهی رست

 

وطن به ياد تو چون نوبهار گريه کنم

به هرچمن روم  و زار زار گريه کنم

مگر زداغ دل دردمند خود کاهم

زسوز سينه به هر لاله زار گريه کنم

تويی درآتش ومن زآتش غم تو کباب

زدرد سوختن تو، شرار گريه کنم

تو غرق خونی ومن غرق موج گريۀ خويش

تو ناقراری ومن بيقرار گريه کنم

بدوش خستهء تو بارظلم را بينم

چسان کنم نه اگر باربار گريه کنم

تو هردقيقه شوی ذبح ومن زماتم تو

عزا شوم همه وسوگوار گريه کنم

هزار درد فزايد مرا ترانهء او

به ملک غير زصوت هزار گريه کنم

گهی ستاره بود همدمم گهی مهتاب

گهی به دامن شبهای تار گريه کنم

زدوده سيل غمت مرز صبح وشام مرا

بدون فرق به ليل ونهار گريه کنم

ترا نصيب کند تا بهار آزادی

به پيش حضرت پروردگار گريه کنم

 

وطن تو باغ وبهاری فدای گلشن تو

شکست وخواری وذلت نصيب دشمن تو

_____________________________

* مِحَن : جمع محنت به معنی رنج ها وغمها ومصيبت ها

 

 

 

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published.