تيوری داروين وخاديست مسکين – بخش سوم وپايانی — عبدالکریم فاریابی

 

تيوری داروين وخاديست مسکين – بخش سوم وپايانی

( ردهذيانهای خاديست بيمار ميمونزاده آزادل درمورد خلقت)

 

عبدالکریم فاریابی

 

دربخش دوم وعده داديم که سخنان بيشتری از جاناتان ويل دررد داروينيسم وافشای فريبکاری وتقلب های داروينست هارا به نشر بسپاريم؛ اين شما واين هم دنبالهء سخنان دانشمند زيست شناس جاناتان ويل:

 

درخت( شجرهء) زندگی داروينستی:

داروين درکتابش  اصل انواع می نويسد : " من به اين نظر هستم که همهء موجودات زنده  بشکل مستقل آفريده نشده اند ، بلکه اينها ازموجوداتی که درگذشته های دور ، زندگی می کردند، تکامل يافته اند". او( داروين) عقيده داشت که دگرگونی وتفاوت ها دربين انواع جديد ، دردرجهء نخست توسط انتخاب طبيعی يا بقای اصلح بوجود آمده است. وی همهء اين جريان را " اصل مشترک با تغيير " می ناميد.

طبعاً جای شک نيست که اندازه معينی ازتوريث وتغييردرداخل انواع واقع می شود( با بيانی ساده تر، انواع جديد مخلوقات ازپيشينيان خود صفاتی را به ارث می برند وتغييراتی اندک    دروجود شان بوجود می آيد) ؛ اما تيوری داروين مدعی است که اين عمليه، اصل وريشهء انواع جديد را تفسيرمی کند و همهء انواع از همان آغاز حيات، از گِل ولای ابتدائی بوجود آمده اند. اين تيوری، چنين فرضيه يی را ارائه می کند: "  ازآنجاکه همهء موجودات زنده دراثر تغييرات تدريجی ازاصل های اندکی بوجود آمده اند لذا تاريخ زندگی بايد مانند درختی باشد که دارای شاخه های زيادی است." اما متاسفانه با وجود پشتيبانی مقامات رسمی ، غلط بودن اين نظريه دربعضی ازپهلوهای مهم آن به اثبات رسيده است:

اولاً ،حفاری ها وکشف اسکلت های حيوانات گوناگون نشان می دهند که مجموعه های اساسی حيوانات با شکل های فعلی وکامل خود تقريباً دريک برههء زمانی ، ظاهر می شوند نه به شکل فروعات وشاخه هايی ازيک اصل مشترک؛ با عبارتی ساده تر اسکلت هايی که درانفجارکمبرين(*)به دست آمده اند نشان می دهند که اين حيوانات درگذشته های بسياردورنيز همين شکل های فعلی خودرا داشته اند؛ نه اينکه شکلهای اسکليتی آنها با شکل های فعلی شان تفاوت داشته ومرحلهء درميانی تکامل شان را تشکيل دهد چنانچه داروينست ها ادعا می کنند.

 داروين ازحفريات انفجارکمبرين خبرداشت وآن را اعتراض جدی برتيوری خود می دانست، اما وی ادعا می کرد که هنوز حفريات وکشف اسکلت ها تکميل نشده است ودرآينده وقتيکه کاوش های بيشتری صورت بگيرد حتماً حلقه های مفقوده واسلاف درميانی حيوانات آشکار خواهندشد واسکلت های شان به دست خواهدآمد!

آری، داروين چنين ادعايی می کرد؛ اما اينک باگذشت يک ونيم قرن از حفريات وگردآوری اسکلت حيوانات  وتحقيقات مستمر درمورد آنها ، نه تنها ادعای داروين محقق نشده بلکه برمشکل نيزافزوده شده است، زيرا به جای آنکه دراسکلت ها تفاوت های اندکی درابتدا آشکارشده وبعد اين تفاوت ها درمراحل بعدی، بيشترشود- آنگونه که داروين ادعا می کند- اين تفاوت ها ازهمان آغاز، بسيارو بزرگ هستند. برخی ازاسکلت شناسان اين حالت را تکاملی ازبالابه پائين توصيف کرده ومتوجه شده اند که با نظريهء تکامل داروين ( ازپائين به بالا ) درتناقض است؛ليکن تا حالا بسياری ازکتابهای بيولوژی موجود، ازانفجارکمبرين حرفی نمی زنند، وتعداد کمی ازآنها به اينکه انفجارکمبرين ، چلنج بزرگی دربرابرتيوری داروين است، اشاره می کنند.

سپس دلائل ديگری بردلائل بطلان داروينيسم ازبيولوژی ماليکولی افزوده شد؛ چه درسال 1970 دانشمندان زيست شناسی ، شجرهء زندگی داروين را با اجزای حيوانی درانواع گوناگون حيوانات ، مورد مقايسه قراردادند. اين مقايسه بدان معنی بود که به هراندازه که بين اجزای دونوعيت ، مشابهت بيشتری ديده می شد، ما به صحت تيوری داروين، نزديک تر می شديم. درآغاز چنين بنظرمی رسيد که شايد اين عمليه، به صحت تيوری داروين، صحه گذارد؛ ولی وقتيکه دانشمندان اجزای بيشتری را مورد مقايسه قراردادند،مشاهده کردند که نتايج آن کاملاًبرعکس است؛ يعنی  نتيجهء اين تحقيق آن بود که شجرهء نسب يک نوع ازحيوانات باشجرهء نسب نوع ديگر، متفاوت ومتناقض است ، و درختی که ازتحقيق ماليکولی نوع معينی ، ترسيم می شود، دراغلب با درختی که با تحقيق درماليکول های نوع ديگر به دست می آيد، درتضاد است. دانشمند زيست شناس دبليو فورد دوليتل بدين نظراست که اين مشکل ، حل شدنی نيست؛ وی درسال 1999 نوشت: " دانشمندان درکشف شجرهء نسب حقيقی  ناکام ماندند نه بدان سبب که وسائل کافی برای تحقيق نداشتند، ونه بدان سبب که ژن های درست را انتخاب نکردند، بلکه بدين سبب که تاريخ زندگی را نمی توان به شکل يک درخت، ترسيم وتمثيل کرد."

آری، با اين تجارب، بطلان تيوری داروين بکلی آشکارگرديد؛ اما بااينهمه ، هنوزهم کتاب های بيولوژی ، تيوری داروين را بحيث يک حقيقت علمی به خورد شاگردان می دهند با اين ادعا که اين تيوری با دلائل علمی زيادی مورد تاکيد قرارگرفته است!

ليکن اگرما دلائل حقيقی علم حفريات وبيولوژی ماليکولی را درين مورد حکم قراردهيم، می بينيم که اين تيوری جزيک فرضيهء ميان تهی بی اساس ، چيزديگری نيست که لباس حقيقت را دربرکرده است.

اين بود خلاصهء سخنان دانشمند زيست شناس جاناتان ويل درمورد جعلکاری ها وخدعه های داروينسم وداروينست ها ،واينک ما انتقادات وايرادهای بيشتری را ازدانشمندان غربی درينجا نقل می کنيم که با ايراد پرسش های جدی به رد وابطال اين تيوری پرداخته اند؛ پرسش هايی که داروينست ها هرگز نتوانسته اند ونخواهند توانست به آنها پاسخ بگويند:

پرسش اول: چرا- براساس تيوری داروين- تکامل وارتقا درحيوانات دريايی صورت نگرفته واين حيوانات به همان شکل ابتدائی خود باقی مانده اند؟!

پرسش دوم: حيوانات زمينی چگونه به حيوانات هوايی تبديل شده اند وحيوان درميانی که واسطه يی بين حيوانات زمينی وحيوانات هوايی بوده است، کدام است؟!

پرسش سوم: حفريات نشان می دهند که فسيل های گروه هايی ازطبقات  وانواع عالی ترحيوانات درطبقات پائين ترزمين يافت شده اند، درحالی که طبق تيوری داروين ،اين انواع وطبقات بايد درطبقات بالاترزمين باشند ونه درطبقات پائين تر؛ چون اين تيوری می گويد که حيوانات طبقهء عالی مثلاً انسان ازحيوانات طبقهء پائين مثلاً ميمون بوجود آمده اند؛ ودرينصورت پرواضح است که حيوانات طبقات پائين( مثلاً ميمون) قدامت بيشتری نسبت به حيوانات طبقات بالا( مثلاً انسان) دارند، لذااگراين تيوری درست است ، بايد فسيل های آنها ( طبقات پست مثل ميمون) درطبقات پائين زمين يافت شوند ونه درطبقات بالايش!

پرسش  ويا اعتراض چهارم:  دراثر حفريات ، فسيل های گروهی ازجانداران يافت شده اند که درزمانهای قديم ، کامل ترازامروزبوده اند، درحاليکه – طبق نظريهء داروين – بايد جانداران امروزی، کامل ترازجانداران زمان قديم باشند؛ حتی طبيعی دان معروف" دوکاترورواژ" درمورد انسان اين نظررا دارد که نه فقط انسان قديم با انسان معاصرفرقی ندارد، بلکه نواقص انسان کنونی ازانسان قديمی بيشتر است.

اعتراض پنجم اينست که، داروين ، ميمون کنونی را جداعلای انسان نمی داند ، بلکه می گويد جداعلای انسان ، ميمون نمايی است که بين ميمون وانسان است؛ يعنی نه ميمون است ونه انسان بل حد وسطی بين هردو است وهنوز اثری ازآن بدست نيامده است!

حالا هرطفل مکتب روی هم می تواند ازجناب داروين بپرسد که آقای داروين! اگر نتوانسته ايد اثری ازاين موجود خيالی تان که اورا جد اعلای انسان قلمداد می کنيد، به دست بياوريد ودانشمندان هم با وجود کاوش ها وحفريات متعددی نتوانسته اند، کوچک ترين نشانه يی ازاين حيوان ميمون نمای حدوسط بين ميمون وانسان – به زعم شما – بيابند، پس آيا اين جناب ميمون نمايی که جد اعلای شما وپدرکلان پروفيسر خاديست آزادل ما وسائرداروينست ها هستند، به خواب شما آمدند وگفتند که من جد اعلای انسان وحدوسط بين ميمون وانسان درعمليهء تکامل هستم؟؟؟

اعتراض ششم اينست که اين نظريه نه فقط اصلش براساس حدس وگمان است، بلکه فروعش نيز که براين اصل مترتب کرده اند، برحدس وگمانه زنی متکی است؛ بطورمثال، اين ادعای داروين وداروينست ها که انسان ، تکامل يافته ازنوع ميمون می باشد نه انواع ديگر، نيز بر حدس استواراست؛ چون داروين محض با ديدن تشابه جسمی دربين انسان وميمون ، چنين حکمی را صادرکرده است ونه براساس کدام تجربهء لابراتواری وياتحقيق صحيح علمی ، درحاليکه فرق های جسمی وروانی و اخلاقی مهم زيادی دربين انسان وميمون وجود دارد که بربطلان اين ادعا مهر تاکيد می زند وپوچ بودن آن را ثابت می سازد.

اعتراض هفتم اينست که اگر اين ادعای داروينست ها درست باشد که حلقهء وسطی دربين ميمون وانسان ، موجودی بوده است ميمون نما ودارای عقلی ضعيف ترازانسان فعلی که مفقود الاثر گرديده است؛ پس سوال اينجاست که اين موجود با آن همه ضعف جسمانی وعقلانی- طبق ادعای خود داروينست ها- چگونه توانسته است درمحيطی که پرازحيوانات درنده بوده است، زندگی کند؟!

اينها شمه يی ازصدها اعتراض وپرسشی است که برتيوری بی اساس و ميان تهی داروين ازطرف دانشمندان ، وارد گرديده وپيروان داروين نتوانسته اند پاسخی به آنها بيابند.

هنری برگسون  فيلسوف ونويسندهء فرانسوی ( 1859 تا 1941) بعد ازتحقيقات وکاوش های زيادی درمورد داروينيسم ، بی پايه بودن نظريهء داروين را اعلان می کند ومی گويد:" تطورحيات براين صورتهای زشتی که داروين واسپنسرکشيده اند، ممکن نيست."

وی درضمن حمله هايش  برماديون وکسانی که پيدايش موجودات را زادهء تصادف وانتخاب طبيعی می دانند، آنان را مسخره می کند وبا آوردن مثالی درمورد قوهء باصرهء حيوانات، فريضهء ميان تهی داروين را ردمی کند ونظريه تکامل را چنين استهزا می نمايد: " انتخاب طبيعی پايه اش برتصادف است زيرا کسانی که اين نظر را دارند، گمان می کنند که هرموجود زنده يی، تحت تاثيرات مختلف قرار می گيرد، وليکن اسباب وموثرات وعوامل تکامل که برای يک موجود زنده، اتفاق می افتد ، ممکن نيست که عيناً برای تمام موجودات زنده ، اتفاق بيافتد، بلکه به طور قطع ، اين عوامل مختلف می باشند؛ پس بايد نتايج شان هم مختلف باشند، وبايد قوهء باصره دردستگاه بينائی حيوانات مختلف، باهم تفاوت کلی داشته باشند، درحالی که اين دستگاه درتمام حيوانات به صورت واحد است."

هنری برگسون سپس نظام زوجيت را بررسی می نمايد وبازهم داروينست هارا مسخره می کند ومی گويد: " اگر ما پذيرفتيم که اين تصادف سحرآسا وعجيب وباورنکردنی درتکوين دستگاه بينائی همهء حيوانات بايک نقشه وبه يک شکل ، عمل کرده است، وچنين چيزی امکان پذيراست، درمورد نبات چه خواهيم گفت که مسيرش به تمام معنی باراه ومسير حيوان ، اختلاف دارد مع ذالک می بينيم که هردو درراهی ازراه های حيات، باهم اتفاق دارند وآن اينکه ما می بينيم که نبات وحيوان درعمل تناسل، ازيک روش پيروی می کنند ، پس چگونه حيوان برای عمل تناسل ، نروماده را اختراع کرده ونبات نيزهمين طريق را اختراع کرده است ، وتصادفات تمام عوامل تکامل وتحول وانتخاب طبيعی در تمام نباتات وحيوانات صددرصد مطابق درآمده است؟! محال است که اين اصل واهی که آن را انتخاب طبيعی ناميده اند، اساس اين تطابق وتوافق دربين نبات وحيوان باشد."

"فون باير" دانشمند بزرگ وباستان شناس آلمانی درکتاب " ابطال نظرداروين " می نويسد: " هرکس بگويد انسان زادهء ميمون است بايد اورا يک فرد جسوردانست، زيرا ما درحفاريهای خود کوچکترين گواهی براين ادعا پيدا نکرديم."

" فيرکو" طبيعی دان آلمانی متخصص  تاريخ طبيعی انسان می نويسد: " پيشرفتهای محسوسی که علم تاريخ طبيعی انسان نموده است، روزبه روزخويشاوندی انسان وميمون را دورتر می سازد؛ درحفريات عهد چهارم زمين هنگامی که جمجمه های انسان هارا درنطر می گيريم هرگز به کلهء ميمونی که به کلهء انسان  شباهت داشته باشد دست نيافتيم."

" چينو" استاد دانشگاه نانسی کشور فرانسه می نويسد:"قانون "سازش با محيط وتطابق اعضاء بدن با مقتضيات وضع زندگی " بی پايه است ؛ کسانی که تصورکرده اند مرغابی براثرشنا پردهء شنارا درپای پيدا کرده ودرروز نخست دارا نبوده است، سخت دراشتباهند، زيرا مرغابی از روزنخست برای شنا کردن آفريده شده است."

" بلوچر" دانشمند فيزيولوژی می نويسد: " من ازنزديک همه استدلالهای کسانی را که معتقد به انتقال صفات اکتسابی بوده اند يک يک مورد بررسی قرار داه ام، ولی هيچکدام آنها قدرت اثبات اين قانون کلی را ندارند."

"کاترفاژ" مديرموزيم تاريخ طبيعی درپاريس که هم او وهم استاد "ويالتون" استاد جنين شناسی ورئيس فاکولتهءطب درمونيليه فرانسه، تيوری داروين را رد کرده اند، می گويد:" مانمی دانيم چگونه انواع مختلف مارها بوجود آمدند ولی اين را می دانيم که انها قابل تبديل به انواع ديگر نيستند وداروين ولامارک قطعاً ناموس آفرينش را درمورد آنها کشف نکرده اند."

خلاصهء تيوری داروين اينست که مخلوقات روی زمين را خدا خلق نکرده بلکه زندگی وموجودات زنده ازطريق تصادف بوجود آمده اند،وپدرومادر همهء مخلوقات ،حيوانی تک سلولی مانند آميب بود که مليونها سال پيش درمردابی ازطريق تصادف بوجود آمده بود ، ودرطول مليونها سال ، انواع مختلف حيوانات ازتطوروتکامل يکديگر بوجود آمدند، بطورمثال سگ پدرکلان اسپ است که دراثر تکامل تدريجی وانتخاب طبيعی به اسپ تبديل شده وميمون به انسان مبدل گشته است و…و…و… تا آخر اين هذيانها ؛ آری، اين خلاصهء نظريهء داروين است، وداروين اين نظريه را زمانی ارائه نموده بود که علم ودانش بشری بگونه يی که امروزاست ، پيشرفت نکرده بود، ولی حتی درهمان عصرداروين نيز، انتقادها وسوالات بيشماری متوجه اين تيوری شده بود که داروين نتوانسته بود به آنها پاسخ بدهد ، ودرنوشته هايش اعتراف می کردکه تيوری وی به پرسش های حيرت آوری مواجه گشته وتا هنوز به آنها پاسخی نيافته است؛ ولی او وپيروانش معتقد بودند وانتظار داشتند که پيشرفت بيشتر علم بويژه درساحهء  حفريات وجنين شناسی ، بتواند به اين پرسش ها پاسخ بدهد وتيوری داروين را ازيک فرضيهء خيالی به حقيقت انکارناپذير علمی تبديل نمايد؛ اما نتيجه برعکس بود وپيشرفت علم ودانش دردوقرن بعد ازداروين ، تيوری اورا برخاک زد وبطلان آن را ثابت نمود.

باوجود پروپاگندها وتبليغات زيادی که به سود اين تيوری ازطرف حلقات و نيروهای استعماری غرب به راه انداخته شد، اساسات وستونهای آن يکی پی ديگری دربرابرتحقيقات واکتشافات علمی فروريخت، واين فرضيهء استعمارگرانه وغيرانسانی ، روزتاروز وبيش ازپيش رسواترشد. دانشمند زيست شناس" ميشيل دانتون" درکتابش" فرضيه يی دربن بست" ، اسباب وعوامل سقوط تيوری داروين را درسه چيز خلاصه می کند: 1- اين تيوری تا حال نتوانسته است تفسيری برای آغاز زندگی درزمين بيابد.2- اصول واساساتی را که اين تيوری بعنوان وسائل واسباب وعوامل تکامل ذکرکرده است، هرگز چنين نبودند و نيستند وباعث هيچ تکاملی نشدند. 3- حفريات ، عکس آنچه را که داروينيسم می گويد، ثابت ساخته است.

ازمجموع اين ردود وانتقادات وضربات وارده برفرضيهء پوچ داروين ، اين حقيقت تبارز می کند که درتيوری داروين نه تنها بايد به دنبال حلقهء مفقوده دربين انسان وميمون گشت که تا حال پيدانشده وهرگزپيدانخواهد گشت ؛بلکه چنين حلقه های مفقوده دربين همهء حيوانات وجود دارند که پيدانشده وهرگزپيدانخواهند شد.

 

اعترافات خود داروينست ها به پوچ بودن تيوری داروين:

افشاء دروغ های داروين وداروينست ها وپرده برداشتن از تزوير ها وتقلب های آنها توسط خود دانشمندان غربی واثبات پوچ وميان تهی وغيرعلمی بودن اين تيوری، خود داروينست هارا نيز به اعترافات واداشت تاآنجا که داروينست متعصبی مانند " آرترکيت" می گويد:

 "  شکی نيست که تيوری تکامل وارتقاء تا هنوز بدون ادله وبراهين است و همچنان به همين شکل خود باقی خواهد ماند؛ ويگانه سبب ايمان ما به آن اينست که اگر ما به اين تيوری ايمان نداشته باشيم بايد به آفرينش مستقيم ايمان بياوريم واين چيزی است که هرگز آن را نخواهيم پذيرفت."

داروينست ديگری به نام " و. دارک" که دانشمند باستان شناسی وحفريات است چنين اعتراف می کند: " مشکل ما اينست که چون فسيل هارا مورد بررسی قرار داديم، اين حقيقت برای ما روشن گرديد که تکاملی درانواع حيوانات وجود ندارد ، بلکه انواع حيوانات به شکل ناگهانی وجدا از همديگر وبه صورت مستقل به ميان آمده اند."

داروينست ديگری ازکمونست های شوروی سابق که ازدانشمندان زيست شناسی است می گويد: " با تاسف بايد گفت که چگونگی بوجود آمدن سلولهای زنده درزمين ، تاريک ترين بخش تيوری تکامل را تشکيل می دهد."

 

تيوری تکامل هيچگونه خاصيت علمی ندارد:

يکی ازمحققان ايرانی تيوری داروين را درميزان علم چنين به بررسی گر فته است:" دانشمندان فلسفهء علم که ارزش نظريات علمی را بررسی می کنند ، معتقد اند که فرضيهء تکامل انواع داروين ، به طورکلی فاقد خصوصيات يک نظريهء علمی –تجربی است؛ چون ازنظرفلسفهء علم ، يک نظريهء علمی –تجربی بايد دارای سه ويژگی باشد:  1- ويژگی آزمايش پذيری 2 – ويژگی بيش بينی کنندگی  3- ويژگی ابطال پذيری.

خاصيت آزمايش پذيری يعنی اينکه بايد بتوان با ترتيب دادن آزمايش وتکرارآن به دفعات متعدد، صحت نظريه را تأييد کرد مثلاً می توان آب را بارها وبارها جوشاند ودرجهء جوشيدن آن را اندازه گرفت ؛ وملاحظه نمود که  آياآب خالص هميشه درصد درجه به جوش می آيد يانه؟ درحاليکه اين ادعای داروين که می گويد موجودات زنده ازهمديگر منشعب شده اند، قابل آزمايش نيست؛ زيرا ما هيچگاه  نمی توانيم پديدهء تکامل را درطبيعت يا درآزمايشگاه با حواسمان – چه با وسائل وچه بی وسائل- مشاهده کنيم.

ويژگی يا خصوصيت دوم يک نظريهء علمی ، خاصيت پيش بينی کنندگی آن است؛ يعنی يک نظريهء علمی بايد بتواند با فورمولهای خود اتفاقات بعدی را پيش بينی کند ،مثلاً براساس قانون جاذبهء عمومی نيوتن می توان ازمطالعهء وضع فعلی خورشيد وزمين وماه ، پيش بينی کرد که درچه روزی کسوف رخ خواهدداد، ولی با فرضيهء تکامل داروين نمی توان پيش بينی کرد که مثلاً صد مليون سال بعد، موجودات زندهء فعلی به چه وضعی درخواهد آمد؛ مثلاً اين فرضيه نمی تواند پيش بينی کند که آيا گردن زرافه درصد مليون سال ديگر، درازترخواهد شد يانه؟اگر فرضيهء تکامل ،يک فرضيهء علمی بود بايد می توانست بابررسی وضع فعلی حيوانات، آيندهء آنهارا پيش بِينی کند؛ همانطور که نظريهء جاذبهء عمومی نيوتن می تواند با بررسی وضع فعلی سيارات ، موقعيت آنهارا درآينده ، پيش بينی کند.

خاصيت سوم يک نظريهءعلمی ، خاصيت ابطال پذيری آن است ؛يعنی يک نظريهء علمی بايد بگويد که درچه شرائطی ابطال می شود، مثلاً نظريهء نسبيت انشتين ، مدعی است که اگرذرهء مادی يافت شود که سرعت آن بالاتر ازسرعت نورباشد درآن صورت نظريهء نسبيت خاص باطل می شود، یعنی ازخصوصيات يک نظريهء علمی آن است که بتواند موارد نقض خودرا بيان کند، اگر چنين نباشد آن نظريهء توتولوژيک خواهد بود وفرضيهء داروين يک فرضيهء توتولوژيک است ؛ يعنی باهرفرضی سازگاراست؛ ونمی گويد درچه شرائطی ابطال می شود. مثلاً زرافه الآن دارای گردن درازاست، وفرضيهء تکامل، مدعی است که شرائط ويژه يی باعث درازشدن گردن زرافه شده است؛ واگر گردن زرافه کوتاه بود باز نظريهء تکامل می گفت که شرائط خاصی باعث کوتاهی گردن زرافه شده است!! لذا اين نظريه نمی گويد که چرا موجودات چنين هستند، بلکه می گويد چون موجودات ، چنين هستند که می بينيم پس درگذشته چنان بوده اند؛ آن هم با حدس وگمان  نه براساس مشاهده واقعی وتجربه.

بنابراين، فرضيهء تکامل انواع هنوز، قطعيت علمی که سهل است ، به حد يک نظريهء علمی – تجربی هم نرسيده است !  لذا اين فرضيه دربين دانشمندان غربی هم منتقدين زيادی دارد؛ليکن فرهنگ وسياست سکولار غربی برآن است که اين فرضيه را به عنوان يک نظريهء علمی به خورد بشريت بدهد؛ چون بنابه اصل " انتخاب اصلح" که دراين نظريه وجود دارد حق با کسی است  که قوی تراست وآن کسی باقی می ماند که قوی ترباشد واين همان شعار کشورهای غربی است."

اين محقق همچنان درضمن چندين سوال واعتراض، پرسش خيلی جالب وجانداری را مطرح می کند که داروينست ها ازپاسخ دادن به آن عاجزهستند. او می گويد: " ما درجهان امروزمان هم مواد شيميايی تشکيل دهندهء موجودات زنده را دردست داريم وهم تک سلولی هارا، همچنين می دانيم که شرايط تبديل تک سلولی ها به پرسلولی ها  محدود وقابل مشابه سازی درآزمايشگاه هستند، پس اگر فرضيهء تکامل درست باشد، بايد بتوان درين دو مورد ، آن را درآزمايشگاه به اثبات رساند؛ درحالی که هيچ دانشمندی نتوانسته است با آزمايشهای لابراتواری يک موجود تک سلولی خلق کند ويا نشان دهد که ازترکيب چند حيوان تک سلولی يک حيوان چند سلولی به دست می آيد."

 

بلاهايی که تيوری داروين برسرجهان آورد:

تيوری داروين  بلاها ومصيبت های زيادی را برای بشريت به ارمغان آورد زيرا اين تيوری می گويد  درکشمکش تنازع بقا ، حق بقا وادامهء زندگی باکسی است که قويتراست وطبيعت نيز همان را برای بقا انتخاب می کند وضعيف هارا نابود می کند. اين تيوری پليد وشيطانی واستعماری همچنان نژادهای بشری را به ده دسته تقسيم می کند ويهودها ونژاد اروپايی را بهترين وباهوش ترين نژادهای جهان بشمار می آورد؛ واين بدان معنی است که يهود ها واروپايی ها بهترين وقوی ترين وشايسته ترين موجودات روی زمين برای بقا هستند وطبق قانون داروينی " انتخاب طبيعی وبقای اصلح" اروپايی ويهودی بايد سرداران جهان باشند ونژادهای ديگربشری بايد ازبين بروند چون نژادهای پست هستند. مالتوس که ازبنيانگزاران پيشين تيوری تکامل است وداروين افکارخوددرين زمينه را مديون اوست، بدين نظراست که جمعيت کرهء زمين بسيارسريع ترازگياهان ورستنی های گياهی افزايش می يابدبنابرين سياستی را بايد درجهت کم کردن جمعيت بشری جهان درپيش گرفت؛ وهمين جاست که داروين تحت تأثير اين نظريهء مالتوس، تيوری بقای اصلح را مطرح می کند، وهربرت اسپنسر يکی ازسران داروينيسم که  سخت متأثرازافکارونظريات داروين است، آن نيت شومی را که مالتوس وداروين درپرده ، بيان کرده بودند، آشکارا وبدون پرده،درميان می گذارد ومی گويد: "نسان ها درمبارزه با محيط شان هستند وبرای آنکه بهتر باقی بمانند لازم است سياستی دنبال شود که درآن هيچ حمايتی ازضعيف ترها به عمل نيايد ." سپنسرهمچنان می افزايد: " کمک به تکثيروافزايش بدها( ضعفا) عملاً مثل اين است که برای فرزندان مان ، مغرضانه انبوهی ازدشمن فراهم آوريم."

اسپنسربرای درست نشان دادن اين مفکورهء غيرانسانی خود ، ازصغرا کبرای ذيل کارمی گرفت وچنين استدلال می کرد:

1- انتخاب طبيعی ضامن بقای اصلح است.

2- شخص ب ازگرسنگی می ميرد چون مريض يا فقيراست.

3- بنابرين انسانهااخلاقاً بايد از کمک به ب خودداری کنند تابقای اصلح تضمين شود.

سپنسر معتقد است که نابودی موجوداتی که توانايی کمتری برای انطباق با محيط دارند هم طبيعی وهم ضروری بوده وسبب تعالی چامعه ونژادها می شود، وازهمين رو بايد ازهرگونه کمک به فرودستان پرهيزکرد!

اسپنسرکه بنيانگذار داروينيسم اجتماعی است بدين نظر بود که ترقی وپيشرفت ، زمانی به دست می آيد که وسائل ترقی دراختيار خوب هايعنی اروپايی ها گذاشته شود؛ واين همان چيزی است که داروين نيز با عبارت ديگری آن را بيان می کرد. داروين درفصل ششم کتابش (اصل انسان) چنين می گويد: " دورنيست که درمقطع معينی اززمان ، نژادهای مترقی جهان ،اغلب نژادهای پست وعقب مانده را ازبين ببرند وجای آنهارا درسرتاسرجهان بگيرند."

جنگ های جهانی اول ودوم که يک قرن بعد ازارائهء نظريهء داروين وپذيرش آن ازطرف جوامع اروپايی صورت گرفت، تطبيق عملی تيوری داروين بود ؛ زيرا باتأسی ازتيوری داروين هرکشور اروپايی می خواست در"تنازع بقا" به حيث نيرومندترين کشورتبارز نموده وضعيف هارا ازبين ببرد وخودشايستهء " انتخاب طبيعی " گردد. درين جنگ ها مليونها انسان ازبين رفتند وازسلاح های شيميايی کارگرفته شد وغيرنظامی ها به شکل گسترده يی مورد حمله وبمبارد قرارگرفته وتلفات دادند.

اظهارات جنرال های اين جنگ، بيانگرآنست که جنگجويان وبرافروزندگان آتش آن باالهام ازتيوری داروين اين جنگ را به راه انداخته بودند؛ چنانچه جنرال هودزاندورف يکی ازقوماندانهای  بزرگ درجنگ جهانی اول ضمن نوشته يی می گويد: " جنگ قانون طبيعت است… برمااست که برای مدتی آنچه را که اديان برای ما می گويند، فراموش کنيم."

 

يکی ديگر ازجنرال های جنگ جهانی اول به نام فريدريک فوربرنارد نيز درمورد آن جنگ چنين اظهارنظرمی کند : " جنگ يک نياز ايديولوژیکی است ؛ درست همانگونه که کشمکش ونزاع موجودات زنده برای بقا، ضرورتی است که طبيعت آن را ايجاب می کند." ملاحظه می فرمائيد که اين جنرال، نياز به جنگ را با" تنازع بقا" يعنی کشمکش دربين موجودات زنده برای باقی وزنده ماندن ، ربط می دهد؛ واين همان بخش عمدهء تيوری داروين است.

آری، تطبيق فلسفهء " تنازع بقا" و" بقای اصلح" داروين که درمدت چهل سال قبل ازآغاز جنگ ، درمکاتب وپوهنتون های اروپا تدريس می شد وروح وروان وعقل وهوش وخرد اروپايی هارا تحت تأثير قرار داده بود، باعث درگرفتن آتش جنگ جهانی اول شد که درآن بيش ازپنجاه مليون انسان جان خودرا ازدست دادند.

اين تيوری خون آشام که می پندارد کشمکش وخونريزی ، قانون ازلی طبيعت است، به همين يک جنگ بسنده نکرد؛ بلکه باعث درگرفتن آتش جنگ خونين تری شد که به نام جنگ جهانی دوم، شهرت دارد. داروينيسم اجتماعی که درذهنيت وافکار وعقل وهوش اروپائی ها ريشه دوانده بود، باعث گرديد تا شخص خونخواروبرتری طلبی به نام هتلر درآلمان قدرت را به دست گيرد. هتلر که به قوانين اساسی تيوری داروين ايمان داشت، حزب نازی را که تطبيق صددرصد " داروينيسم اجتماعی" بود، تاسيس کرد وعملاً درجهت پياده کردن اين مفکورهء خود که جنگ وکشمکش ، يگانه راه برای باقی ماندن نژادبرتر آريايی است، داخل اقدام شد؛ زيرا  نژاد آريايی( ازديدگاه هتلر) مترقی ترين وپيشرفته ترين نژادها وشايسته ترين نژاد برای رهبری وقيادت بشريت است!

هتلر می گفت: " برما لازم است که مانند طبيعت باشيم؛ طبيعت ترحم وشفقت را نمی شناسد! "

آنگونه که دربالا گفته آمد، چارلزداروين گفته بود که " دربرههء زمانی معينی که دورنيست ، نژادهای بشری مترقی، نژادهای پست وعقب مانده را درسراسرگيتی نابود خواهد کرد." هتلر اين نظريهء داروين را بابرپا کردن کوره های آدمسوزی وسوزاندن هزاران انسان غيرآريايی درآنها، عملاً تطبيق کرد . او حتا ضعفا وبيماران راومعيوبين را با الهام ازنظريهء بقای اصلح داروين ، نابود کرد، وبا تشکيل واحدهای کشتار، مليون هاانسان را به کام مرگ سپرد، ونام اين کشتارهای خودرا عمليهء پاکسازی نژاد آريايی گذاشت.  وی به اين هم اکتفا نکردبلکه برای تطبيق بيشترداروينيسم اجتماعی ، درپی آن شدکه که کشورهای اروپای شرقی را اشغال کند تابرای نژاد آريايی که ساحهء زندگی اش محدود به آلمان بود، اماکن زندگی وسيعی فراهم کند؛ وازهمينجا بود که آتش جنگ جهانی دوم را مشتعل ساخت. اين جنگ، خونين تروويرانگرتراز جنگ جهانی اول بود؛ زيرا دراين جنگ( جنگ جهانی دوم) بيش ازهفتاد مليون نفرکشته شدند.

کمونيسم وکمونست ها نيز که به جنبهء الحاد وبيخدايی تيوری داروين ، نظر داشتند،با ترويج اين عقيده که خدايی وجود ندارد وانسان زادهء ميمون است، وآخرت وحساب وکتاب روزرستاخيززادهء تخيلات بشری است، با خيال راحت وبدون ترس ازخدا وآخرت، به جنايات بسيارهولناکی عليه بشريت وانسان ها وکشورهای مظلوم ومحکوم دست زدند. جرائم کمونستهای اتحادشوروی مقبوروچين کمونست عليه ملتهای تحت استعمارسرخ وبرضد مخالفان شان، مورا بربدن انسان راست می کند، وشرح آن ايجاب نوشتن کتابهای ضخيمی را می نمايد؛ وعملاًکتابهای زيادی نيزدرين باره نوشته شده است؛ اما درينجا مختصراً بايد گفت که ستالين جلادی که معبود کمونست های افغانی است، تنها ازطريق اعدام، يازده مليون انسان را از ساکنان کشورهای محکوم آسيای ميانه وازمخالفان کمونيزم به کام مرگ سپرد.. و.. اندرين ره کشته بسيارند قربان شما !

اگرنسل کشی ها وخونخواری های کمونست های شوروی وچين ونوکران آنهارا درسرتاسردنيا که به تأسی وتأثر ازتيوری منحوس داروين صورت گرفت،به طورخلاصه بيان کنيم،بايد بگوئيم که اين جنايتکاران وآدمخواران بی نظير تاريخ ، درمدتی کمترازيک قرن، دوصد وپنجاه مليون انسان را به فجيع ترين اشکال قتل ونسل کشی، ازبين بردند.

نتيجهء ديگر داروينيسم ، استعمارواشغال وچوروچپاول کشورهای ضعيف بود که توسط کشورهای اروپايی بويژه استعمار انگليس صورت گرفت. استعمارانگليس وسائر کشورهای استعمارگر اروپايی با ايمان به اصل های " تنازع بقا" و " بقای اصلح" تيوری داروين واين پيشگويی وی که بزودی نژادهای مترقی وعالی وپيشرفتهء جهان، نژادهای پست وعقب مانده را ازبين خواهندبرد، درقرن هژده به اشغال کشورهای آسيايی وافريقايی پرداخته وثروت های بيکران آن کشورهارا به غارت بردند ومليونها انسان مظلوم ومحکوم را درين کشورها کشتند . تاريخ بيان می دارد که چگونه فرمانروايان انگليسی هند  درپهلوی جنايات ديگر شان با ايجاد قحطی وگرسنگی ، مردم فقير هند را هلاک می کردند  وخود  ازمال غارت شدهء مردم هند به  عياشی وخوشگذرانی می پرداختند. باری به يکی ازحکام انگليسی هند که جشن بسياربزرگی برای انگليس های ساکن هند برپا کرده ومصارف بسيار گزافی نموده بود، گفتند که هفتاد هزارهندی ازگرسنگی مرده اند؛ وی درپاسخ گفت: بگذار بميرند چون طبيعت ايشان را برای مردن پيداکرده است! آری، چنين است تطبيق تيوری شوم داروين ؛ وازهمينجاست که استعمار فرانسه که يک مليون انسان را درالجزائر کشته بود، هرگز حاضرنيست ازجنايات دوران استعمارخويش درالجزائر، معذرت بخواهد ، چون حکام فرانسه وانگليس وسائر کشورهای غربی که هنوزهم به تيوری داروين  عقيدهء راسخ دارند ودرمدارس ودانشگاه های خود آن را تدريس می کنند، خودرا دراستعمار واشغال کشورها وکشتارمردم شان برحق می دانند؛ زيرا داروين گفته است که حق هميشه با قوی است وقوی ها حق دارند، ضعيف هارا ازبين ببرند واين انتخاب وخواست طبيعت است!!

تيوری داروين همچنان به کشورهای قدرتمند غربی وشرقی اجازه می دهد که ازحق ظالمانهء ويتو برخوردارباشند وسرنوشت کشورهای ضعيف را با خواست واراده ومطابق منافع خودشان تعيين کنند.

تيوری غيرانسانی وغيراخلاقی واستعمارگرانهء داروين به انگليس ها اجازه داد که کشوراسرائيل را درسرزمين فلسطينی ها بوجود بياورند وبه اسرائيل حق می دهد که به اشغال فلسطين وآواره کردن مردم آن ، ادامه بدهد  وبه امريکا حق می دهد که ازهمهء جنايت های اسرائيل با قاطعيت تمام حمايت کند؛ چرا؟ .. زيرا تيوری داروين که حق را با قوی می داند به امريکا وانگليس اين حق را داده است که ازاشغال فلسطين وکشتار مردم آن حمايت کنند، چون اسرائيل قوی است وطبيعت وانتخاب طبيعی وبقای اصلح وتيوری داروين که آيات منزل داروينست ها می باشد، با اسرائيل قوی است ونه با فلسطينی های ضعيف!!!

تيوری داروين هنوزهم به کشورهای استعمارگرامثال امريکا وانگليس وفرانسه اجازه می دهد که ثروت های بيکران کشورهای ضعيف افريقائی وآسيايی را غارت کنند، واستعمارمستقيم گذشته را به استعمار غيرمستقيم فعلی، مبدل سازند.

حالا شايد به خوانندگان عزيز واضح شده باشد که چرا کشورهای غربی ، به تيوری داروين چسپيده اند وبا وجود ابطال ورد آن ازطرف دانشمندان خودشان، وکشف وافشای دروغ ها وتزويرهای داروينست ها ، آن را به مراکزتعليمی ودانشگاه های خود تدريس می کنند.

 

مطالب بعدی بازهم دررد اراجيف ميمونزاده خاديست آزادل درمورد خلقت خواهد بود.

تا آنوقت يارزنده وصحبت باقی.

 

 

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published.