سزای قروت آب گرم — محمود نکته دان

 

 

 

گرچه ما تصميم داشتيم که نوشته های ازين قبيل را که موضوع مشخصی وتقريباً شخصی را دنبال ميکند و تکرار آن برای علاقمنمدان چندان سودمند نمی باشد نشر ننماييم، اما چون آقای نکته دان اين نوشته اش را "سخن آخر با ملانصوح" خوانده است، بناءً ما آنرا به اميد پايان اين بحث مشخص نشر مينماييم.

 

" صدای افغان"

 

 

 

سزای قروت آب گرم

سخن آخر با ملانصوح

 

بقلم : محمود نکته دان

 

نوشته های اخیر ملانصوح (قاضی موسی) که در سایت خاوران به نشر رسیده است بسیار مضحک تر از گذشته به نظر میرسد ، چون جناب ایشان از یخن کسانی  گرفته اند که نوشته های قبلی نمایانگر افکار ایشان نبوده است . ایشان در نوشته های اخیر خود با بی حیائی به سایت های وزین و مبارزی تاخته اند که انعکاس دهنده نظرات عده کثیری از هموطنان ما میباشند و در کنار قیل و قال های براه انداخته شده ، اخطار داده اند که شاید بزودی در پرتو آیات و حدیث یعنی با سوء استفاده از مفاهیم قرآنی و احادیث نبوی به ضد حمله دیگری نیز به پردازند. مرحبا به این قضاوت و استعداد 55 ساله نویسندگی ! اگر جناب ایشان در دورانی که بر مسند قضاوت هم تکیه زده بوده اند بر اساس ظن و گمان به قضاوت پرداخته باشند فکر میکنم  که همه مردم را به گل قالین نشانده اند.

 

در نوشته جدید ایشان بجز از دو مورد، مطالب خاصی را مشاهده ننمودم و همه تکرار مکررات بود و حرف های را که من به ایشان گفته بودم آنها ر اکاپی کرده و دوباره به خودم تحویل داده اند. امیدوارم اصل آن را که بیانگر اوصاف ایشان میباشد در جای محفوظی نگهدارند تا وقتاً فوقتاً در آئینه آن به تماشای  چهره به اصطلاح مبارز خود به پردازند.

 

دوموضوع جدیدی را که در نوشته های ایشان مشاهده نموده ام،  اولی به توصیه های دوست ایشان ارتباط میگیرد که برای شان گفته اند باید از بعضی دروازه ها خمیده بگذریم و دومی هم عکس العمل خود ایشان میباشد که توصیه های دوست خود را رد نموده و گفته اند که من برای گذشتن از هیچ دروازهء  سر خود را خم نمی کنم و چنین دروازه های را با لگد میشکنم. واقعیت این است که توصیه همان دوست منطقی بوده چون انسانها باید از انعطاف و درایت لازم کار بگیرند و مثل خران به لگد پرانی متوسل نشوند. توصیه ما هم به جناب ایشان این است که با این سن بالا از لگد پرانی پرهیز نمایند چون ممکن است که این لگد پرانی ها به نقض وضوی ایشان منجر شود.

 

اگر واقعیت را بگویم ، من از این مردک مفلوک و انفلات الریح انتظارات  بیشتری را هم نداشتم  چون مشاجره و دعواجلبی های 55 ساله بحدی اعصاب ایشان را ضعیف نموده که حالا دیگر گاه و بیگاه بالای سایه خود نیز حمله مینمایند. جناب ملانصوح باید از حملات گذشته خود می آموختند که توان وارد شدن در رینگ پهلوانی را ندارند چون با ضربات محکمی  که از جانب حریفان خود نوش جان کرده اند تا حال هزاران مرتبه آسمان را پرستاره دیده اند، اما باز هم عده ی شانه های ایشان را گرفته و به امید اینکه از این نمد برای ایشان کلاهی ساخته شود ایشان را دوباره  وارد رینگ مینمایند که متاسفانه ملانصوح بعلت ناتوانی های فکری و منطقی به حرف های کوچه بازاری پرداخته و با فیر های بی خریطه آبروئی مربیان خود را بخاک برابر مینماید.

 

بعضی اوقات انسان مجبور میشود که شیوه و اصول نوشتاری خود را سر جایش گذاشته و با بعضی مردم به شیوه خود شان حرف بزند که در چنین مواردی میگویند سزای قروت آب گرم که عنوان این نوشته هم بهمین مناسبت انتخاب گردیده است. بهمین دلیل میخواهم به نقل قصه ی یکی از پادشاهانی که در زمانه های قدیم زندگی داشته به پردازم که او هم مثل ملانصوح بدون هیچ مدرکی حکم اعدام مرد بیگناهی را صادر نموده است.  دقیقا همین طوری که ملانصوح نسنجیده بالای کسان خاصی در سایت های معتبر انترنتی حمله نموده و فکر میکند که حریف اصلی را از پای در آورده است. منظور از بیان این قصه صرف مقایسه عقل شخص پادشاه مذکور با عقل شخص ملانصوح (قاضی موسی) میباشد وما به قسمت های دیگر این داستان کاری نداریم.

 

میگویند در روزگاران قدیم شخصی دست به عملی زده بود که از نظر پادشاه خلاف پنداشته میشد. پادشاه  حکم داد تا شخص مذکور را دستگیر نمایند، اما از آنجائیکه سربازان پادشاه نفر اصلی را دستگیر کرده نتوانستند ، از یخن شخص دیگری گرفته و آنرا کشان کشان به محضر پادشاه  حاضر نمودند که گویا شخص خلافکار را دستگیر نموده اند.

 

شاه که عصبانی بود بدون هیچ تأمل و تحقیقاتی گفت این مرد متخلف را فوراً اعدام نمائید. مرد بیگناه هرچه داد و  فریاد میکشید که من بیگناهم و خلافی را که شما میگوئید مرتکب نشده ام کسی به حرف او گوش نمیداد و او را دوان دوان به طرف چوبه دار بردند.  وقتی میخواستند که حلقه دار را بر گردن او بیاویزند او گفت بمن اجازه دهید تا قبل از اینکه مرا اعدام میکنید ، یک خواهشی را به حضور مبارک پادشاه به عرض برسانم !

پاد شاه گفت دست نگه دارید تا خواهش خود را بعرض حضور ما برساند!

 

مرد متهم گفت: حالا که شما مرا بدون هیچ دلیل و ثبوتی میخواهید اعدام نمائید پس اجازت فرمائید که لااقل یکبار جهت وداع به خانه خود رفته و به خانواده خود بگویم که قسمتی از مال و جایداد مرا بفروشند و به طلبگاران بدهند تا بعد از مرگ خود دین دار مردم نباشم.

 

پادشاه این خواهش او را قبول کرد و اجازت داد تا شخص متهم تحت نظر سربازان شاه جهت تذکر وصیت های لازم و انجام وداعیه برای دقایقی به خانه خود برود. وقتی شخص متهم که سر بازان شاه او را تحت نظر داشتند وارد خانه خود شد دید که زنش برای یک عروسی که قرار است  در هفته آینده برگزار شود آمادگی میگیرد.  مرد رو به زن کرده گفت: من بناحق دستگیر و متهم شده ام و حکم اعدام من صادر شده و آمده ام تا آخرین وصیت های خود را بنمایم و سربازان شاه در پشت دروازه منتظر برگشت من هستند.

 

زن که به فکر عروسی بود بدون توجه به حرف های شوهرش گفت: خانم فلانی پیراهن حریری دارد که دارای گلهای نارنجی است ، تو هم باید هرچه زود تر از همان تکه بمن بخری که تا قبل از فرارسیدن عروسی برای خود پیراهنی بسازم.

 

مرد گفت : ای زن من در حال اعدام هستم و تو از من پیراهن حریر میخواهی ! زن گفت برو بابا این حرف ها مهم نیست ، مهم این است که من در پیش قوم و سیال در عروسی هفته آینده کم نیایم ! مرد گفت ای زن مرا میخواهند بکشند تو چه میگوئی! درین هنگام زن با ناز و عشوه ی خواست دل شوهر را بدست آورد تا شوهر وی به خریداری پیراهن مورد نظر وی به پردازد. در این اثناء  حالت  مرد با دیدن عشوه و کرشمه زن دگرگون شد و الفیه اش حالت نعوظ را بخود گرفت.

 

خلاصه سربازان بعد از سپری شدن مدت معین مرد را دوباره به حضور پاد شاه بردند تا بدار آویزند. وقتی مرد به حضور پادشاه رسید و میخواستند ریسمان دار را به گردن او بیاندازند  بار دیگر دست خود را بالا کرد و گفت حرفی جهت عرض به حضور مبارک پادشاه دارم . پادشاه گفت بگذارید تا بگوید. مرد گفت از هر مرحله زندگی انسانها تجارب جدیدی می آموزند. من از حادثه دستگیری خود تجربه جدیدی کسب کرده ام که بی مناسبت نیست تا جناب سلطان بشنوند. پادشاه  گفت بگو !

 

مرد گفت من وقتی از سر دار جهت خدا حافظی به خانه ی خود رفتم تا وصیت های خود را بنمایم ، زنم از من پیراهن عروسی خواست و در این حالت که سربازان منتظر برگشتاندن من به پای چوبه دار بودند، با کرشمه و نازی که از همسر خود مشاهده نمودم حالت من بگونه دگر گون گردید که نعوظ الفیه من را باعث شد.

 

مرد ادامه داد و گفت که : بالاخره از جریان این ماجرا که شما میخواهید مرا بیگناه اعدام کنید و از طرف دیگر زنم در پای چوبه دار از من لباس عروسی میخواهد و الفیه من در جریان اعدام  حالت نعوظ را بخود گرفته است  یک چیز را دانستم  و به یک حقیقت پی برده ام . پادشاه گفت بگو که به چه حقیقتی پی برده ای؟ مرد گفت من بالاخره دانستم که عقل جناب پادشاه با عقل زن من و عقل الفیه من مساوی میباشد چون هیچکدام وقت امر و وقت خواهش و وقت حرکت خود را نمی دانند.

 

این داستان بما ثابت میسازد که عقل ملا نصوح(قاضی موسی) هم مساوی به عقل همان پادشاه میباشد که میخواست آن  مرد بیگناه را بدار بیاویزد  چون ملا نصوح هم به مردم بیگناهی در سایت های معتبر انترنتی تاخت و تاز  نموده و فکر میکند که نویسنده اصلی یعنی نکته دان را مورد  حمله قرار داد ه است.

 

یک موضوع جالب دیگری هم که در نوشته های اخیر جناب ملانصوح (قاضی موسی) به چشم میخورد این است که  گفته اند من شما یان را مفت رها نمیکنم . اما طوریکه من توانائی ها ی ایشان و یاران ایشان را محاسبه کرده ام  چیغ ها و فریاد های ایشان بر اساس همان قصه معروف شبان به مالداری ما نقصی را رسانیده نمیتواند پس هرچه دل شان میخواهد چیغ بکشند تا بقول شبان مذکور ما تحت جناب ایشان ترَک بردارد.

 

راستی یک توصیه دوستانه دیگر: بخاطریکه شما فرموده اید 55 سال از عمر شریف تان در نویسندگی  به خاطر اصلاح جامعه گذشته است ، میخواستم درین رابطه خدمت جناب باسعادت شما  پیشنهادی را ارائه نمایم  که همه نوشته های خودرا جمع  آوری نموده  و آنها را بشکل کتابی به چاپ برسانید تا آثار گرانبهای  شما از گزند حوادث  در امان بماند.  "بول شیتس"  میتواند مناسب ترین نامی برای این اثر تاریخی و گرانبهای تان باشد تا بتواند بدرستی ثمره زحمات 55 ساله تان را منعکس نماید.  موفق باشید!

 

Leave a Reply

Your email address will not be published.