صداِی آیینه — نورالله وثوق

 

 

صداِی آیینه

 

 

نورالله وثوق


آری بهارِ خندۀِ شان رنگ وبو نداشت
فصلِ مرور خاطره آبی به جو نداشت

رنگِ شکوفه ازرخِ بستان پریده بود
بالی به اوجِ شاخه سرِ های وهونداشت

یادی نشاطِ زمزمه ها راگذر نگرد
چشمی هوایِ منظره ی گفتگو نداشت

یا من اسیرِ وسوسه ی ناشیانه ام
یاکس صداِی آیینه ی در گلو نداشت

دالر دلیلِ داور هردار ودسته بود
هرگز دلی به سکه ی اندیشه خو نداشت

عشقی به کوی مصلحتی سر نمی کشید
مهری به جایِ منفعتی آبرونداشت

چاکِ هزار ساله سرِ چارسو ولی
یک رهگذر نشانی رمزِ رفونداشت

…………….
نورالله وثوق
11/7/1389

Leave a Reply

Your email address will not be published.