چوپان دروغگو

  چوپان دروغگو   روزگاري پسرك چوپاني در يک ده زندگي مي كرد. او هر روز صبح گوسفندانش را از ده به تپه هاي سبز و خرم نزديك ده مي برد تا گوسفندها علف هاي تازه بخورند.او تقريبا تمام روز را در کنار گوسفندان سپری ميکرد و مجبور بود تا پايان روزدر كنار گوسفندان باشد.[…]

روباه مکار و خروس هوشيار

  روباه مکار و خروس هوشيار   مزرعه بزرگي در كنار جنگلی قرار داشت . اين مزرعه پر از مرغ و خروس بود . يك روز روباهي گرسنه يی تصميم گرفت تا به مزرعه برود و  با مکر و فريب مرغ و خروسی را شكار كند . رفت و رفت تا به مزرعه رسيد .[…]

ذهن آهسته — عبدالله الهام جمالزی

  ذهن آهسته   نويسنده: عبدالله الهام جمالزی   چشمها رابسته کرد،  سرخود راتکان داد؛ به مردی که روبرویش ایستاده بود خیره شد.  در انگشتهای مرد سگریت بود و دودهای سگرتش آرام آرام بین هر دوی شان  بالا می رفت. صورت کوچک مرد روبرو بزرگ شده بود، چشمهای از حدقه بیرون زده اش  غار معلوم[…]

څلور بوټونه او یخه شپه+طبيعت — عبدالله الهام جمالزی

   څلور بوټونه او یخه شپه   عبدالله الهام جمالزی   په ځمکه د څلورو څیرو پلاستیکي بوټونو د څښېدو او غچ غچ غږ په شر او شور کې پورته کېده، په پلاستیکي بوټونو کې یې پښو پېړو جرابو بوټونه شلول او له بل ګام سره به بېرته سره سمېدل، ځانونه  یې په غټو څادرونو[…]

طبیعت—عبدالله الهام جمالزی

  طبیعت عبدالله الهام جمالزی شېبه وړاندې باران اودرېده، ډېر ژر لمر راپورته شو، لمر وچ د سر له پاسه وو او سیوري بیخي کم مالومېدل، وړاندې شنې ونې او د ټولو پاڼې لمر ته برېښېدې، نري شمال له غونډۍ شاوخوا راټولې ونې کرارې کرارې ښورولې، ته وا لمر ځمکې ته رانږدې کېږي روښنايي او[…]

شکار — عبدالله الهام جمالزی

  شکار داستان کوتاه ارسالی: عبدالله الهام جمالزی   … تفنگ را روی شانه ی خود گرفت، از جوانی که چند قدم دورتر قدم های وی را تعقیب می کرد پرسید: –       چیه؟ چیزی می خواستی بگویی؟ جوان ساکت بود و بر جای قدمهای وی قدم می گذاشت و به سنگها و بوته های اطرافش[…]

لطفا من را بزن! — شيخ ترکی الغامدی

    شیخ ترکی الغامدی لطفا من را بزن! جناب شيخ! لطفا من را بزن! پس از پایان سخنرانی جوانی نزدم آمد و گفت: جناب شیخ می خواهم با شما صحبت کنم. گفتم با کمال میل. گفت: من تحت تاثیر حرف های شما قرار گرفته ام و به خدا جز توبه تصمیم دیگری ندارم. گفتم:[…]

موش حريص

موش حريص: مصدر: سايت عربی زبان نورالله ترجمۀ با تصرف: سليمان شاه صوفی زاده روزی از روزها، موشکی ، بابه دهقانی را که پشتارۀ گندم برپشتش وبه سوی خانۀ خود ميرفت ديد. موش با خود تصميم گرفت تا بابه دهقان را تعقيب نموده و ببيند که بابه دهقان پشتاره اش را به کجا ميبرد. هنگاميکه[…]

باغبان سالخورده

  باغبان سالخورده باغبان سالخورده که روزگار عمرش به آخر رسيده بود، در فصل بهار که روز های کشت و کار است، روی زمين خود سرگرم نهال شانی بود. نا گاه پادشاه وقت را بر آن جا گذر افتاد. شاه ديد که مرد پيری که سال عمرش از هفتاد زيادتر است، مشغول نهالشانی است. از[…]

سنگریزه ها درطوفان

      سنگریزه ها درطوفان مصدر: مجلۀ هولندی زبان wij muslims ترجمۀ با تصرف: سليمان شاه صوفی زاده   آنروز يک روز گرم تابستانی بود. باد گرمی بر روی زمين میوزید وهرچيزخورد و کوچکی را که درمقابلش قرار ميگرفت از جايش برکنده به جای ديگری انتقال ميداد. دربین چیز هاییکه توسط باد از جایشان[…]