نبــض مــرده (با استقبال از رفیق فـــرخــاری) — محمد عزیز عزیزی

 

نقدی بر نبض گیتی فرخاری

 

نبض گیتی

 


مولانا عبدالکبیر فرخلری

 

(( زندگی محروم تکرار است و بس

چون شرر این جلوه یکبار است وبس))

 

نبض گیتی می تپد شام و سحر

هر که را زان ارج و مقدار است وبس

 

تا بیا ساید دران صاحب روان

طفل خلقت را چو گهوار است و بس

 

در خم و پیچ جهان پر فسون

درس روز آیین پیکار است و بس

 

عشق می ورزد به میهن فکرتم

د ر شراین خون فرخار است و بس

 

صوفی گر نوشد ز مینای میم

تا ابد از خواب بیدار است و بس

 

روز روشن از چه میترسی زمهر

کار دزدان در شب تار است و بس

 

خوردوخواب وجنگ ودعوی وستیز

درک ما از چرخ دوار است و بس

 

قلب مسکین و یتیم و بیوه زن

در دهان گژدم و مار است و بس

 

زد به پایم تیشه ارباب ستم

در گلویم پنجه ی خار است و بس

 

دزد حاکم ننگ روز و روزگار

فقر کشور سوء رفتار است و بس

 

قهقرا رفتن ز سیر کاروان

بینش اصحاب دستار است و بس

 

در جدال حق و باطل ای دریغ

حق زبون تار زنار است و بس

 

حق پرستان را گنه منصور وار

سر به پا ی حلقه ی دار است و بس

 

حاصل فکر تو طالب در وطن

فقر و رنج و چشم خونبار است و بس

 

تا (عزیزی) سرکشد بیرون زخواب

خشک و تر تسلیم بازار است و بس

 

می رسی (فرخاری) در کاخ فلک

اسپ فکرت خینگ رهوار است و بس

 

نوت: بیت نخست شعر که بنای قصیده روی آن قرار دارد، از ابوالمعانی (بیدل) است که جنجال برانگیز نگردد.

 

 ———————————————————————————————————————————————-

 

نبــض مــرده (با استقبال از رفیق فـــرخــاری)


سرودۀ محمد عزیز عزیزی

 

زندگی را نبض ، گفتــار است وبس
مرده را نبضی ، نه درکاراست وبس

 

فــرق بین مــرده وهر زنــــده ای
حـرکت این نبض سیار است وبس

 

لیک اندر عصــر امروزی عجیب !

مرده را هم نبض ، تکرار است وبس

 

زنده نبود آنکه او نبضی بــداشت
مرده را اندیشه بیمـــار است وبس

 

زندگی در اعتقـــاد وجهــد وکــار
حاصلِش افزون وپر باراست وبس

آدم بــــی اعتقــــاد و کسب وکـــار
روزگارش چون شب تار است وبس

 

دشمنـــــان دین ومــــلت را ببــین
هر کجا مصروف کشتار است وبس

 

تحفــۀ اشغالگــران بر خلق مــا

موشک ویا بم طیار است وبس

آن دگــــربا انتحــآرش هر کجـــا
هر طرف در قتــل وآزار است وبس

 

مال ملت را هــر آنکـــو چـــور کرد

خورد ونوشش جمله مرداراست وبس

 

آنکه فکرش نوکری بر غیر بود
کی کجــا آزاد گفتــــار است وبس؟

 

هر که از بازوی کارِ خویش خورد
نخل عمرش مثمر ِ بار است وبس

 

زندگی در پیش جملــه مومنــآن

اعتقاد وجهـد وپیــکار است وبس

 

هر کسی را اعتقــــاد وکــار بـــود

ســـــرور وآقا وبادار است وبــــس

 

ای خــوشا بر آنکــه در دور حیات

کار خوب ونیک گفتار است وبس

عامل پیشرفت ویا پسمــــــاندگی
نه به نکتائی و دستار است وبس

 

آنکه سیر قهقــرا دستــــــــار گفت
قلب وفکرش زار وبیماراست وبس

 

ارتباط فــــکر ومندیل را بگو!
گر ترا منطق بگفتار است وبس

 

عـــامل پیشرفت خلق ومملکت
اعتقاد وکوشش وکار است وبس

 

آنکه با فرهنگ خود اندر ستیز
جاهل ومزدور اغیــار است وبس

 

دشمن دین ووطــن را دائمـــا

این اهانت پیشه وکار است وبس

 

فکــر خود بر کاربند وهـوشدار!
گر ترا هم عقل و پندار است وبس

 

بر عمامه ، لمس کردی هوشدار!
ریسمان ِ چـوبــۀ دار است وبس

 

گفتــــه های منطقی اندر بیــــان
در مقامش در شهــوار است وبس

 

هر سخن کز معده واز روده خواست
خلق از او منفورو بیزار است وبس

 

گر نمی پوشی عمــامــه تو مپـــوش

این نه عیبی بوده یا عـــار است وبس

 

گر ترا مشکل بود دستار خلق
این چنین افکار بیمار است وبس

 

عامــــل پسمانـــــدگی دستار نیست !

خود دلیلش ضعف افکار است وبس

 

راه مــزدوری به غیرش قهقرا است

دور شو از او که اضراراست وبس

 

رهـــروان راه حق ترس وسکوت
بر اباطیل سخت دشوار است وبس

 

حرف زیبا گو ،زمن شیرین شنــو
هر عمل عکس العمل داراست وبس

آدم ِ نیکـــو برای مـــن (عزیز )

هر کجا او یا ز (فرخار) است وبس

پایان

——————————-

روز سه شنبه 14 سرطان 1390 ساعت 14:45 بعد از ظهر
برابر به : 2011-07-05
مطابق به : سوم شعبان المعظم سال 1432 هجری قمری – لندن
hmaazizi@yahoo.co.uk

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published.