گرمی تمنا — محمد عارف يوسفی

 

 

گرمی تمنا

 

 

محمد عارف يوسفی

 

گر مجال یابم تن و جان صدقهء روش میکنم

هستی و دنیا فدای چشم و ابروش میکنم

یار اگر ما را به دل زخمی ز مژگاننش زند

زخم جان با جامهء تحملم پوش میکنم

گر نمیداند صفای عشق ما را شکوه نیست

بار سنگین وفا را خویش و بر دوش میکنم

تا نداند کس ز زجری که مرا جانان دهد

خون زخم دل بسان زهر مار نوش میکنم

آتشی در دل فروزان باشد از جور نگار

اشک صبر ریزم به آتش، شعله خاموش میکنم

آفتاب بخت من گر مرده است در ماتمش

همچو شب خویشتن به رخت غم سیاه پوش میکنم

لب نمی آرد به گپ گرچه دل شیدای من

لیک و طغیان سکوتش هر نفس گوش میکنم

گر نظر بر ما بیاندازد نگار از روی مهر

من به جز آن یک نظر، دنیا فراموش میکنم

حال كه سرد باشد نگارم را نظر بر من چی باک

من ز گرمی تمنا خود بخود جوش میکنم

دانهء گل محبت را چو من کاشتم به دل

باغبانی اش کنم ، میپرورم ، بوش میکنم

نيست هراسم ديگر از مرگ بهاران اميد

تن ز برف اشتياق او كفن پوش ميكنم

غفلت تمایلم را کشش وصلش شکست

از شراب وصل جانان خويش و مدهوش ميكنم

عمر ها کردم اطاعت من ز عقل خویش چی سود

بعد ازین من عقل و هوشم را سبکدوش میکنم

یوسفی تا که به شهر و منزل جانان رسم

باده ها سر میکشم جان فارغ از هوش میکنم

 

 

محمد عارف یوسفی

آمستردام

هفدهم جولای ۲۰۰۸

۱۷-۰۷-۲۰۰۸

 

Leave a Reply

Your email address will not be published.