گرفتار — محمد عارف يوسفی

 

گرفتار

 

محمد عارف يوسفی

 

من امروز

     مثل هر روز

           دست انداختم

گرفتم باز

   گرفتم این قلم را

     به دور گردنش پیچانیدم انگشت

گرفتم از گلویش

 فشردم

   فشار دادم

      فغانش را کشیدم

         فغانش را شنیدم

            به فریاد شد

و این را

به کاغذ گفت

    شکایت داشت

        شکایت از منی نادان

چنان آهسته آهسته

     به گوشش این چنین میگفت

که من از دست این انسان

    همین نادان

         که در چنگش فتادم

                      سخت بیزارم!

تو گویی او دیگر سلطان ظالم

و من یک رهروی مظلوم و بیچاره به دست یک ستمگر

بسان مرغکی در دام صیاد

و یا همچون غزالی

به چنگ ببر وحشی

و یا مثل جوانی که به جرم بانگ آزادی

    به زندان سیاسی

        به زولانه ست و زنجیر 

گرفتارم گرفتارم

به من فرمان می راند

من از ضعف

من از عجز

و یا از ترس

رهایی را نمی بینم

آه

بدست ظالمی افتاده ام

نه رحم دارد نه وجدانی

   نه عقل دارد نه ایمانی

      نه عهد دارد نه پیمانی

         سراپاش غرق نادانی

            عجب بیهوده انسانیست!!

تو پنداری نمیداند ز اجداد و نیاکانم

نیاکانم کیها بودند

کیهاش را آشنا بودند

همگی همنشین حافظ و سعدی و فردوسی

ز مولانا هزاران قصه ها دارند

همه شان همسخن با بیدل و جامی و فرخی

و یا چون عشقری صد ها تن دیگر

به مانند خلیل الله خلیلی 

و دیگر خبرگان عصر حاضر

تفاوت را نظر کن

که اجدادم به آسمان سعادت میزدند بال

و من در ته ترین گودال نیستی میزنم چرخ

اگر دانسته بودندی بزرگانم

  که روزی

      اگر فرزند ناز شان

            فتد روزی به دست…همچو این نادان

دیگر فرزندی از خود جا نمیگذاشتند!

ولی افسوس

    هزار افسوس که امروز

          که فرزند جوان شان

دیگر با این عجب دیوانه ی گیر مانده

 ای وای

و کاغذ

هر چه او میگفت

     هر آنچه که قلم میگفت

نه کم نی بیش

به قلب و جسم و جانش حک میکرد

با امانت

در دل پاک و صفایش حک میکرد

 —

و من

همانکه این قلم در چنگ او مانده

تو گویی چیزی نشنیدم

    تو گویی که نمی دیدم

بسان رهبری که

به فریاد ملت وقعی نمیگذارد

ویا چون شاه مستکبر

که رعیت را توجه ی ندارد

هر آنچه که خودم خواستم

   همان کردم

       همان خواهم نمود که من خودم خواهم

نه پروای قلم کردم

     نه پروای قلم دارم

          نه پروای مقام او

نوشتم هر چه خود گفتم

نه آنچه را قلم میگفت

نوشتم

با همه بی اعتنایی ها

و باز هم مینویسم

ولو قلب وقلم گر صد قلم گردد

و باز هم مینویسم

 محمد عارف "یوسفی"

پانزدهم اپریل ۲۰۰۹

۱۵-۰۴-۲۰۰۹

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published.