يك برنامه عالى و يك سعادت حقيقى ( بخش دوم) — احمد طارق فيض

 

 

يك برنامه عالى و يك سعادت حقيقى ( بخش دوم)

 

نوشته سيد قطب شهيد

ارسالی احمد طارق فيض از سايت محترم دوستداران وطن

 

راه منحصر به فرد   

اكنون ممكن است اشكال شود كه اگر اسلام برنامه اى اّسمانى و الهى براى زندگى بشرى است كه درين كره خاكى و در زندگى دنياى مردم جز با كوشش انسانها به اندازه استعداد بشرى و امكانات خارجى اّنها تحقق پذير نيست پس امتيازش بروش ها و برنامه ها و قوانين بشرى كه در جامعه ها براى خود وضع ميكنند و در سايه اّنها به مقدار سعى و مجاهده و استعداد و امكانات مادى خود از اّنها بهره مند ميگردند چيست ؟ و چرا واجب است كه فقط براى تحقق و

اجراى اين مكتب اّسمانى و روش اسلامى رنج و كوشش تحمل كنيم و حال اّنكه اّنهم مثل همه قوانين و روش هاى زندگى احتياج به سعى و كوشش دارد و با معجزه و خرق عادت و يا به اراده و قدرت قاهره و تخلف ناپذير الهى ( بدون احتياج به رنج ها ) تحقق نمىپذيرد ؟ و تازه به مقداريكه فطرت انسانى و امكانات عادى اوضاع خارجى وى اقتضا ميكند تحقق مى يابد ؟!

اينك پاسخ به اين سوال : در اينجا جهانى چند از برترى هاى اسلام را بر مكتب ها و اّئين هاى ديگر بشر و اينكه تنها اسلام است كه سعادت هارا تأمين ميكند ، بيان نموده متذكر ميشويم :

1-  ما ميگوئيم كه از اينرو لازمست كه فقط در راه پياده شدن اين برنامه الهى و پيروى اين مكتب اّسمانى جد و جهد بكار بريم تا حقيقت و صفت اسلام را در نفوس خود تحقق بخشيم و اولين ركن و اساس اسلام اينست كه شهادتين را بپذيريم و به (لا اله الا الله ) و ( محمد رسول الله ) به معنى واقعى كلمه شهادت دهيم و هردو را خوب اقرار كنيم .

معناى نزديك و واقعى ( اشهد ان لا اله الا  الله ) اينست كه خدا را در الوهيت تنها و بى بدل و بدون شريك بدانيم ( و نه تنها در ذات بلكه در صفات اختصاصى او هم براى وى شريكى قائل  نشويم ) و هيچ يك از اّفريده هايش را در هيچكدام از صفات مقدسش شريك و بديل و همسر وى قرار ندهيم .

اولين صفت اختصاصى پروردگار عبارتست از حق حاكميت و سلطنتى كه قسمتى از اّن عبارتست از حق قانون گزارى و تشريع براى زندگى بندگان خود و اجتماع انسانى . پس شهادت به لا اله الا الله در نفس ما واقعيت پيدا نميكند و واستوار نميگردد مگر وقتى كه قلب و جان ما اعتراف و باور داشته باشد كه حق قانونگزارى و تشريع يك برنامه و نظامنامه ايكه اساس و پايه زندگى فردى و اجتماعى و همه جانبه بشر است مختص ذات اقدس اوست و هركس براى خود چنين حقى را نسبت به بشر قائل باشد همانا در واقع ادعاى خدايى بر اّنان نموده است و رداء كبريائى او را بتن كرده از اين جهت كه بزرگترين صفت خاصه حق را به خود بسته و براى خود قائل شده است .

و شهادت ( ان محمد رسول الله ) معناى صحيح و نزديكش اينست كه اين برنامه دينى و قوانينشرايعى كه محمد صلى الله عليه وسلم از طرف خداوند به ما ابلاغ فرموده تنها روشى است كه ما همگى ملزم به تحقق دادن و عملى ساختن اّن در جهان بشرى مى باشيم .

2-  و نيز از اّنرو تنها به عمل كردن اين برنامه اّسمانى و كوشش در راه اّن ملزم ميباشيم كه نفس خويش را به معارف و حقايق اسلامى پرورش دهيم و صفات و واقعيات عالى انسانى را كه اسلام پيشنهاد ميكند در خود تحقق بخشيم و اين امور هم در نفس انسان تحقق نمى يابد مگر به شهادت و اعتراف دل و جان به حقيقت لا اله الا الله محمد رسول الله صلى الله عليه وسلم و اين شهادت هم به كمال نرسد مگر آنكه خدا را به خدايى بپذيريم و به توحيد ( ذات و صفات و اعمال ) اعتقاد پيدا كنيم و يكى از شاخه هاى اين شجره طيبه توحيد اينست كه بايد معترف بود كه از شئون اختصاصى خداوندگارى همانا حق تشريع و قانونگزارى براى زندگى بشر ميباشد و ديگر از لوازم اين ايمان كوشش در راه اجراء و تحقق و بسط اين برنامه اّسمانى است كه حضرت محمد صلى الله عليه وسلم از جانب خداوند براى ما در سراسر جهان انسانى اّورده است .

3-  و همچنين از آينجهت وظيفه منديم كه فقط در راه نشر و توسعه اين كيش الهى جد و جهد كافى بكار بريم كه مزايا و خواصى كه دراين دين و مكتب اّسمانى وجود دارد در هيچ يك از مكتبهاى ديگر وجود ندارد .

اّرى تنها همين دين است كه مقام ارجمند و واقعى انسانى را بوى حالى كرده ، و با روش صحيح اّنرا به فعليت و تحقق ميرساند و به او اّزادى حقيقى ( به معناى صحيح ) مى بخشد و از زنجير بندگى اّزاد و رهايش ميسازد . تنها همين كيش اّسمانى است كه براى بشر در حدود مقام انسانى او و به اندازه اطاعت و بندگى اش از اّفريدگار اّزادى و حريت مى بخشايد به اين معنى كه انسانها را با خداى عظيم اّشنا كرده و به بندگى وى ( كه عين سعادت و اّزادى است ) واميدارد و به اين وسيله از بندگى و رقبت بنى نوع خود اّزاد ميگرداند . و جزاسلام هيچ روش ديگرى نيست كه اين خاصيت پر ارج را در برداشته باشد . و اين مطلب از اّنجاست كه اسلام خدايى و صفات الوهيت را منحصر در ذات

يگانه اّفريدگار ميداند و به همين دليل حق حاكميت و جعل قانون را براى زندگى بشر منحصراً براى ذات كردگار قرار ميدهد و در نتيجه براى افراد يك اّقا و يك ارباب قائل است و از اينكه گروهى از افراد بشر كبريائى كنند و خدائى و سرورى نمايند و خود را حاكم و اّقاى ديگران بدانند و در نتيجه افرادى ديكتاتور و خود سر از بنى نوع خود را به صفات خدائى بستايند و قيد بندگى اّنها را بگردن نهند، مانع ميشود و جلو ميگيرد .

و با همين خاصيت منحصر به فرد است كه روش اّسمانى اسلام از ديگر روشهاى اجتماعى ممتاز ميگردد اّنهم نه فقط با گفتار و ادعا بلكه با حقيقت و واقعيت و از همين جهت است كه انبياى اّسمانى ( عليهم الصلوة والسلام ) كه اسلام مكمل و دنباله اّنهاست دين شان بر پايه توحيد اّفريدگار در خدايى قرار گرفته به اين معنى كه همه خصائص و صفات الهى را بر غير خدا يعنى ديكتاتور ها و افراد بشر كه خود بندگان حضرت حق هستند ، انكار ميكردند و حق قانونگزارى و حاكميت را از انسانها ، هركس و در هر مقام كه هست سلب مينمايند و در نتيجه زنجير بندگى را از گردن ملت هاى بيچاره كه اين گروه را به اين مقام قبول كرده اند و به اين وسيله خود را بنده اّنها دانسته اند

برميدارد .

اّرى اسلام كسى را كه بخواهد براى مردم قانون بسازد و خود را به اين وسيله اّقا و حاكم ديگران گرداند متجاوز بحريم كبريائى حق ميشناسد و افرادى را هم كه چنين حقى براى ديگران قائل بوده به اين وسيله خود را بنده و عبيد اّنها كرده اند ، مشرك ميشمارد .

خداوند در قراّن مجيدش ميفرمايد :

((" يهود و نصارى " پيشوايان خود و احبار و رهبانان خويش را چون خدا ارباب خود قرار دادند و حال اينكه جز بر عبادت خداوند يكتا اجازه و مأموريت نداشتند و البته جز اّفريدگار يكتا خدائى وجود ندارد ( جز وى هيچكس حق حاكميت و قانونگزارى و سرورى بر مردم را ندارد ) و خداوند از شريكهائى كه برايش قائل شدند پاك و منزه است ))   ( سوره التوبه اّيه هاى 30 و 31 )

اّرى خداوند يهود و نصارى را مشرك ميشمارد به اين دليل كه راهبان و احبار خود را رب و پروردگار خود قرار دادند ولى ميدانيم كه اّنان احبار خويش را نميپرستيدند و سجده نميكردند بلكه فقط براى اّنان حق قانونگزارى و تعبير احكام الهى و بخشيدن گناهان مردم به ميل خود قائل بودند و به همين اندازه اّنها را مشرك و مخالف امر خداوندگار دانسته و

در باره ايشان ميفرمايد :

(( اّنان ( يعنى يهود و نصارى ) پشوايان خود را پروردگار خود قرار دادند)).  و با اين كار خود با امر الهى در اقرار و اعتقاد به توحيد مخالفت ورزيدند بنا بر اين مشرك و منحرف ميباشند .

احمد بن خليل و ابن جرير از طرق مختلف از عدى بن حاتم ( رضى الله عنه ) روايت كرده اند كه چون دعوت پيامبر و خبر بسيج اسلام به سوى قبيله او رسيد به طرف شام گريخت . وى در زمان جاهليت ( قبل از اسلام ) به كيش نصرانى دراّمده بود . لشكر اسلام به قبيله وى رسيد ، اول طبق قانون جهاد اسلامى پيشنهاد پذيرفتن اسلام به اّنان كردند ولى اّنها از پذيرفتن اسلام سرباز زدند از اينرو جنگ شروع شد و مسلمانان پيروز گشتند . خواهر عدى با گروهى از قوم و عشيره وى بدست سربازان اسلامى اسير شدند . مسلمانان اّنها را به مدينه اّوردند پيامبر صلى الله عليه وسلم به احترام سجاياى انسانى پدرش حاتم بر خواهر وى و زنان قبيله طى منت نهاد و اّنهارا از بند اسارت اّزاد ساخت و به علاوه از كيسه فتوت  چيزى به اّنها احسان فرمود .

خواهر عدى به نزد برادرش برگشت و او را به شرفيابى به محضر رسول خداوند و اّئين اسلام سخت ترغيب و تشويق نمود .

عدى به مدينه رفت ورود او كه رئيس قبيله طى و فرزند حاتم سخاوتمند مشهور عرب بود نظر مردم مدينه را جلب كرد و همگى به تماشاى وى بيرون شدند . عدى حضور خاتم انبياء اّمد در حاليكه صليبى از نقره بگردن اّويخته بود پيامبر صلى الله عليه وسلم از ديدن اّن در گردن او اين اّيه را تلاوت فرمود :( اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ )

ترجمه : احبار و رهبانان خود را همپايه خدا و ارباب خود قرار دادند .

عدى گويد : من به پيامبر معروض داشتم كه اّنان پيشوايان خود را هرگز نميپرستيدند . حضرت فرمود اّرى و لكن رهبانان و احبار حلالهاى خدا را حرام مى شمردند و حرام هاى خدا را حلال ميدانستند و قوانين دين را به ميل خود عوض مينمودند و اين مردم درين كار از ايشان پيروى ميكردند و همين امر بندگى اّنها نسبت به پيشوايان خود حساب ميشود .

عدى گويد پيامبر فرمود كتاب خدا را پشت سر گذاشتند و احكامش را متروك ساختند و از پيشوايان و رجال خود اّمرزش ميخواستند و به همين جهت خداى متعال در باره ايشان فرموده: ( وَمَا أُمِرُواْ إِلاَّ لِيَعْبُدُواْ إِلَـهًا وَاحِدًا ) 

يعنى خداى يكتايى كه هرچيز با حرام كردن او حرام ميگردد و با حلال كردن او حلال ميشود و اّنچه او تشريع كند و نيز قانونى كه او جعل نمايد بايد متابعت گردد و بهرچيز كه حكم فرمايد فرمانش نافذ است . . . ( اين است توحيد در ذات و صفات )

يكى ديگر از افتخارات انحصارى اسلام توحيد در عبادت است . به اين معنى كه تنها اسلام است كه خداوند را در بندگى و عبوديت يكتا ميشمارد و عبادت را فقط مختص ذات اقدس وى قرار ميدهد همچنانكه او را در حاكميت بر بشر و وضع قانون منفرد ميداند و اين مقام را اختصاص بوجود پاك او ميدهد و اينجاست كه اسلام ( تنها اسلام ) اّئينى است كه بندگان و مردم را از زنجير بندگى غير حق رهايى ميبخشد و اّزادى و حريت واقعى ميدهد . به همين دليل و روى

همين منطق فطرى و بيسابقه است كه ما بايد فقط در راه تحقق يافتن اين روش الهى جد و جهد بكار بريم و به هيچ روش و كيشى ديگر اعتنا نكنيم .

4-  و باز از اينجهت به كوشش در راه تحقق اين مكتب اّسمانى ملزم ميباشيم كه از طرف خداوند ميباشد و مستقيماً صادر از حضرت حق است و بواسطه همين اّسمانى و خدايى بودنش تنها راه و روشى است كه از نتائيج و اّثار هوا هاى بشرى و خيالات سست و پوچ انسانى پاك و مبرا است و همچنين از اّثار شوم قوانين بشرى از قبيل در نظر گرفتن نفع شخصى يا خواسته هاى دل و منافع فاميلى و نژادى و يا طبقه معين كه لازمه قوانين بشرى است ، منزه ميباشد

زيرا قانونگزاران بشرى معمولاً نفع شخصى خود را در نظر ميگيرند و در جعل قوانين ، خواسته  هاى دل و منافع فردى را براى خود يا خانواده باهم نژادان و يا قبيله خود و يا طبقه معين اثر ميدهند .

ولى جاعل قوانين و برنامه عالى اسلامى خود حضرت اّفريدگار است و خداوندگار سبحان ، پروردگار همه مردم است و قانون را براى اينكه نفس خود را بپايد و نفعى براى خود در نظر گيرد يا طرفدارى از طبقه خاص مردم نمايد و يا از قوم بخصوص يا نژاد خاصى جانبدارى كند جعل نمينمايد زيرا او از هرگونه نقص واحتياج كه علل اين امور است ، مبرا است . ولى قانون هاى ساخته مغز بشر را كه يكفرد زمامدار و يا يك هيئت حاكمه يا يك شوراى بشرى و يا ملتى و يا نژادى جعل ميكند بسبب خوى سود جويى و استخدام و استعمار كه لازمه فطرت و غرايز بشرى است ، محال است كه از هر جهت از هوا ها و  هوسها و اغراض شخصى پاك باشند و يا خود را صد در صد از خواسته هاى دل و مراعات مصالح شخصى مجرد نگهدارند .

پس وقتى فقط روش و اّئين الهى بر زندگى بشر حكومت داشته باشد اين نواقص و تبعيضات و گرفتاريها خود بخود منتفى ميگردد و عدل وداد حقيقى و كامل و همه جانبه بر جامعه بشرى تحقق پيدا كرده دامن ميگستراند و بر همه گوشه و كنار زندگى وى پر ميگشايد و البته هيچيك از راه و روشهاى ديگر اجتماعى هيچگاه قادر نيست كه عدل را به اينصورت كامل و با اين خصوصيات گسترش دهد زيرا دربين همه اين روشها ( غير الهى ) ممكن نيست حتى يكى را براى نمونه پيدا كرد كه بكلى صد در صد از هوسهاى بشرى و ضعف فكر انسانى و حرص بر تأمين مصالح شخصى بهر شكل و صورت خالى و پاك باشد .

 

ضامن اجراء ( يك برترى عالى اسلامى)

ممكنست عده اى چون سخنان بلند اّسمانى و خدايى را در برقرار ساختن عدالتى كامل و همه جانبه كه هرگز رنگ هوس بخود نگرفته و هيچگاه به جهالتها و خودخواهى ها اّلوده نگشته در ضمن اّيات قراّن كريم بشنوند اّنجا كه پروردگار به جامعه مسلمانان خطاب ميكند كه :

(( اى موْ منان ! بياد دارنده حق و گواهان به عدل و داد باشيد و دشمنى با عده اى موجب نشود كه شما از راه حق و عدالت منحرف شويد حتماً راه عدل پيش گيريد كه اين طريق به تقوى نزديك است . از خدا بترسيد و پرهيز كنيد كه خداوند به اعمال شما داناست ))  ( سوره المائده اّيه 8) 

وقتى اين حقايق بلند را بشنوند بخاطر شان بگذرد و يا اشكال كنند كه براى اجراى اين برنامه عادلانه وسيعى كه خداوند مردم را به اّن دعوت كرده چه ضامن اجرايى دركار است و چه نيرويى ميتواند مسلمانان را به اجراى اين عدل واقعى وادارد؟

در اينجا يكى ديگر از جنبه هاى برترى اسلام بخوبى جلوه گر ميشود و اّن عبارت از وجود ضامن اجرايى است كه در ديگر از روشها و قوانين اجتماعى وجود ندارد .

اّرى ضامن اجراى حقيقى قوانين و برنامه اّسمانى اسلام در اندرون و ژرفاى دلهاى مسلمانان نهفته است و از چشمه ايمان اّنان جوشش ميكند و هرجا كه ايمان به اين شريعت اّسمانى و الهى يافت شود و پديد اّيد بهمراهش نيرومند ترين ضامن اجرا پديد خواهد اّمد .

اّرى مسلمانان خود اين مطلب را بخوبى مى اّموزند كه تنها سبب بقاء و حيات اّنان و يگانه راه پيروزى و عزت ايشان بر جهان ، وفاء به اسلام و اجراى كامل قوانين و برنامه عالى اّن است چنانكه اگر كوچكترين سستى درين را روا دارند وجود خود را در معرض زوال قرار داده اند و حتماً عزت شان به ذلت گرايد و پيروزى شان به شكست مبدل گردد و حيثيت و وقار و اّبرويشان دستخوش نابودى گردد و بوم ذلت و خوارى بر سر شان سايه افگند . اّرى اين نداى روح بخش اّسمانى و الهى همواره در گوش مسلمانان طنين انداز است كه :

(( همانا خداوند ياوران خود ( يعنى ياوران دين خود ) را يارى خواهد كرد ، خداوند عزيز و قوى است . اّنان ( ياوران دين خدا ) كسانى هستند كه اگر بر روى زمين عزت و قدرت شان بخشيم نماز بپا ميدارند و زكاة ميدهند و امر به معروف و نهى از منكر ميكنند . و سرانجام كار ها به خدا باز ميگردد و بدست اوست))    ( سوره الحج اّيه 41 )

و يقين دارند كه اگر از راه و روش دين الهى انحراف يابند يا در عمل برنامه و فرائض اّن سستى ورزند خداى سبحان هرگز به ايشان اعتنا نخواهد كرد .

جامع مسلمين خود بهترين ضامن اجراى اين برنامه اّسمانى و مقررات اسلامى ميباشند زيرا به حقانيت اّن معتقدند و خود را همواره در برابر اوامر اّفريدگارى كه غفلت در او راه ندارد مسئول ميدانند و خويشتن را به انجام اّن ملزم ميشمارند و در هرگوشه سستى و احمالى يا افراط و تفريطى كه روا دارند عذابى ترسناك ميبينند كه خواه و نا خواه به ايشان ميرسد و نه تنها دامن ستمگران را ميگيرد بلكه همه را به كام خود ميكشد .

   اّتش كه  بدينسان  فروزد از خشك و تر همه را بسوزد

و ما از اينرو خود را به كوشش در راه تحقق دين اسلام ملزم ميدانيم كه اين عدالت كامل وهمه جانبه اسلامى را كه خود در سايه اين اّئين و روش بى بديل تحقق پذير نيست در جامعه بوجود اّوريم .

5-  اينك يك جهت بسيار مهم ديگر كه ما را به اجراى كامل اين دين الهى نه كيشهاى ديگر واميدارند اينست كه : اين دين ، " تنها اين دين " از اّثار شوم جهل و نادانى و كوته فكرى بشرى بدور است . اما اينكه از اّثار و نتايج كوته فكرى و ضعف عقل انسانى دور است از اينروست كه واضع قوانين اين دين ( اسلام ) اّفريدگار طبيعت و سرشت انسانها و بوجود اّورنده هستى اوست ؛ خداونديكه بر همه مصالح بشر اّگاه است و بر هرچيزيكه در اصلاح و سعادت و تكامل وى اثر دارد واقف ميباشد و هم اوست كه بر غرايز و همه اسرار نهفته وجود وى احاطه دارد و از همه شرايط زندگى و وجود وى كه در چشم انداز زندگى انسان قرار گرفته باخبر است ، پس وقتى دينى جامع و راهى روشن چون اسلام براى او جعل ميكند همه اين عوامل و اسباب نامتناهى سعادت او را در نظر ميگيرد در حاليكه براى خود افراد بشر چه فردى و چه به صورت اجتماع محال است كه بر همه مصالح و اسباب سعادت خود احاطه پيدا كند زيرا علم و احاطه بر بعضى از اين علل و اسباب احتياج دارد همه تجربه ها و دانشها و مظاهر حيات انسان از نسلهاى گذشته و حال و نسلهاى اّينده در يكجا جمع گردد و در برابر چشم و در دسترس او قرار گيرد و البته اين امرى محال و

نامقدور است و علم به بعضى ديگر از اين عوامل ( سعادت بشرى) بستگى به اين دارد كه اسرار پنهانى عالم وجود كه بر بشر احاطه دارد براى وى روشن و معلوم گردد و اين نيز امرى غير ممكن است .

به علاوه نيروى ادراك انسانى خود بخود از اينكه بتواند حكمى را صحيح و مطلق و همه جانبه جعل كند قاصر و عاجز است حتى نسبت به اموريكه بتواند همه تجارب لازم و ظواهر و مظاهر زندگى را در نظر اّورد زيرا بشر محكوم طبيعت خود است و طبيعت وى جزئى و محدود است نه مطلق و نا محدود و همچنين بشر تحت تأثير خواسته هاى دل و غرايز و نيز گرفتار ضعف و كوتاهى ادراك و انديشه است . بنا بر اين شعور و فكر و ساختمان روحى و دماغى او چنان

نيست كه بتواند براى ( سعادت همه جانبه انسانى ) قانونى كامل جعل نمايد .

و از همين جهت است كه خداوند در كلام مجيد خود فرمايد :

(( و اگر حق و قوانين دينى از خواسته هاى مردم پيروى كند اّسمانها و زمين به فساد گرايد)).

زيرا بشر همواره ميخواهد جهان بر مدار ميل و راحت و لذت او بگردد و اين با اّنچه كه در واقع عين حقيقت و مصلحت است تفاوت فاحش دارد .

و همچنين ميفرمايد :

(( ترا بر شريعت و دينى قرار داديم كه بايد از اّن پيروى كنى و هرگز از خواهشهاى مردمى كه به ( حقايق هستى و مصالح وجودى خود جاهلند ) پيروى مكن)).

و مردم همگى مشمول اين اّيه شريفه هستند زيرا همگى از حقايق امور بيخبرند و بر علم مطلقى كه در جعل شريعت و قوانين كامل براى زندگى بشر مورد نياز است احاطه ندارند و به همين دليل اگر متصدى اين كار كه از شأن و مقام اّنها افزون است ، شوند جز نادانى و  تضاد هوس و بد بدبختى نتيجه يى به بار نخواهند اّورد بلكه بالاتر بشرى كه بخود چنين اجازه دهد قدم در اّستان كبريائى حق نهاده و تجاوز بحريم خدايى كرده و از اينرو گناهى نابخشودنى مرتكب شده و شرى عظيم بوجود اّورده است .

6-  و بالاخره از اينرو براى تحقق پخشيدن به اين برنامه عالى اّسمانى بايد جنب و جوش نمائيم و خود را به اّن ملزم بدانيم و از ديگر قوانين و روشها و اّئين ها روى برتابيم كه اين روش و برنامه و اين اّئين پاك تنها روش و قوانينى است كه از هر جهت نظام زندگى بشر را بر اساس تفسير كامل وجود و مقام و ارزش واقعى انسان در وجود بپا ميدارد و همواره حيوة انسان را برپايه هدف اصلى از وجود انسان و غايت حقيقى از اّفرينش او اّنچنان كه در واقع هست ( نه اّنچنانكه مغز فرسوده و اّلوده به هوسهاى مردم در برنامه ها و روشهاى اجتماعى ديگر اّنرا مى پندارد ) بنا مينهد .

و اينست تنها اساس درست و استوارى كه نظام زندگى بشرى را بر ريشه هاى طبيعى خود بپا ميدارد . پس هر نظامى كه براى زندگى انسان مقرر شد اگر بر اين اساس و چنين تفسير همه جانبه برقرار نباشد بر ريشه هاى طبيعى و فطرى استوار نيست بلكه نظام ساختگى و مصنوعى است كه هرگز قابل دوام نخواهد بود و از همين جهت تا زمانيكه بر اجتماعات انسانى حكومت كند موجبات شقاوت و بدبختى اّنان را فراهم ميسازد و نا بسامانيها ايجاد ميكند و اين

بدبختى تا زمانيكه فطرتهاى اّنان بيدار گردد و اّنها را زير پا نهاده به اصل و اساس سالم و نيرومند فطرى يعنى برنامه اسلامى روى اّورند ادامه خواهد داشت .

و اين تفسريكه اين روش و اين مكتب الهى در بر دارد تنها تفسير صحيح براى بشر ميباشد زيرا ساخته و مجعول اّفريدگار جهان و سرچشمه موجودات و خالق انسان است . اّفريدگارى كه بر حقيقت وجود و واقعيت انسان و همه اّثار وجود احاطه تام دارد .

و هر تفسيرى ديگرى كه از وجود و ارزش انسان و هدف اّفرينش و غاية تكامل او از مغز انسان تراوش كند ، تفسيرى نارسا و كوتاه است . زيرا دايره وجود خيلى از انسان وسيعتر و عظيمتر است ، و بنا بر اين براى بشر كوچك و محدود امكان ندارد كه تفسير هاى جامعى براى وجود نامحدود بنمايد و برايش اساسنامه اى كامل و شامل ترسيم كند . زيرا شناختن غايت و هدف وجود انسانى بدو چيز نيازمند است اول احتياج به علم وسيعى دارد كه مختص به خداى انسان است . دوم به پاكى از هوى و هوس كه همچنين براى انسان به طور كامل و صد در صد غير ممكن

خواهد بود ( مگر كسانيكه مبعوث از طرف خدا هستند ) و هركس به مكتبهاى فلسفى اى كه شامل تفسير وجود بوده و ارزش و مقام انسانى و غايت از خلقت او را در جهان وجود هستى بيان مينمايد ، مراجعه كند به يك سلسله سخنهاى بى پايه و ادعا هاى بى اساس و خنده اّور و شگفت انگيز برخورد ميكند به طوريكه براى انسان خردمند سخت تعجب اّور ست كه چگونه اينگونه تصورات و خيالهاى واهى از يكنفر ( فيلسوف ) تراوش كرده مگر اّنكه زود متذكر گردد كه اين فيلسوف يكفرد انسان است كه تنها وسيله ادراك او عقل اوست و اين مطالب از حوصله عقل انسان خارج است و اين ميدان عظيم جولانگاه انديشه كوچك و نارساى انسان نميتواند باشد و هم چنين  متوجه ميگردد كه اين فلاسفه كسانى اند كه خود را در ميدانى وارد ساخته و به ورطه اى عميق افگنده اند كه در اّن هيچ نشانه نجات و رهبرى جز چراغ ضعيف و كم فروغ خرد وجود ندارد كه خداوند اّن را براى كار و شأن ديگرى جز اين كار و ميدان ديگرى جز اين ميدان بوى عنايت كرده كه اگر در اّن ميدان به جولان و جنب و جوش پرواز كند بتواند اشعه اى تابناك از خود بروز دهد و نورانيت و صفائى پيدا كند و اگر در اّن شأن شايسته خود بكار برده شود اثر هاى بسيار و ميوه هاى شيرين و ارجدارى ببار اّرد و اّن شأن مخصوص به او همان زندگى طييب و واقعى است و اّن ميدان همان خلافت الهى

 و عمل بر طبق اّئين اّسمانى اوست و همراه با تحصيل معرفت مقام خويش و تفسير كامل وجود و هدف غايت كمال انسانى خويش بقدريكه خداوند در اين باره مدد فكرى به او داده و در قراّن مجيدش بيان فرموده و البته گفته خداوند در اين باره كم و زياد ندارد و عين واقع است .

و اسلام يعنى مكتب و برنامه الهى ، اين تفسير و حقايق را تا جائيكه فكر صحيح بشر قدرت درك اّن را دارد و به اندازه ايكه نظام زندگى اجتماعى خوود را بر ريشه هاى طبيعى اّن بپا دارد بطور كامل دربر دارد .

بنا بر اين ما از اينجهت خود را بر جد  جهد در راه برقرارى برنامه اسلام ملزم و مسئول ميدانيم كه اسلام نظام زندگى و حيات بشر را بر ريشه هاى طبيعى و اصلى خود استوار ميدارد و هيچ روش ديگرى هرگز نميتواند و نخواهد توانست كه اين خاصيت اجتناب ناپذير و ضرورى را بطور كامل دربر داشته باشد .

7-  و بالاخره خود را بايد از اينرو بر تحقق يافتن برنامه اسلامى ملزم بدانيم و  دراين راه كوشش نمائيم كه : اسلام تنها روشى است كه از هر جهت تناسب كامل با نظام هستى دارد و انسان را در راه جدا و مخالف با نظام عمومى خلقت و همچنين اّفرينش خود او قرار نميدهد زيرا نظام خلقت همان است كه انسان همواره مجبور و ملزم است با اّن هماهنگ باشد زيرا بايد در محيط و ميدان همين سازمان خلقت زندگى كند و سراسر وجود خويش را با محيط اّفرينش

و ابزار اّن اداره نمايد و پيوسته با همين جهان اّفرينش و نظاماتش سروكار دارد و همين تناسبى كه ميان روش زندگى بشر و روش نظام  اّفرينش و هستى وجود دارد به تنهايى كفايت ميكند كه به انسان بفهماند كه بايد در سير

زندگى و تكامل خود به هماهنگى و تعادل با قواى عظيم كون و اّفرينش تن در دهد بجاى اّنكه او را در مسيرى متضاد با عالم خلقت كه موجب برخورد ها و تضاد هايى هلاك كننده است قرار دهد و هرگاه انسان از سير طبيعى عالم منحرف شده با قوانين خلقت و قواى هستى و كون برخورد كند، خورد و كوبيده ميشود و بكلى محو و نابود ميگردد و در اينصورت هرگز قادر نخواهد بود وظيفه خلافت الهى و مظهريت خدايى خود را كه خداوند براى او خواسته و غايت و كمال او قرار داده به انجام رساند ولى اّنگاه كه  با قوانين كون هماهنگ گردد و راه سازش با اّن را درپيش گيرد بر اسرار اّن دست يابد و كليد تسخير اّن را به چنگ اّرد و رموز بهره بردارى از قواى طبيعت را بخوبى بشناسد اّنهم نه براى اّنكه به اّتش قواى هستى و نعمتها و علوم خدا دادى خود را بسوزاند بلكه براى اينكه پخته گردد و گرمى و روشنى و نور بخود گيرد !!!

اّرى فطرت اّدمى در اصل و اساس با ناموس كون و نظام خلقت متناسب است و كاملاً هماّهنگى دارد .بنا بر اين وقتى بشر بخواهد از اين ناموس مسلم سركشى كند و يا يك زندگى ساختگى و روش و برنامه مصنوعى و غلط ( روشهاى ساخته مغز بشر ) براى خود ترتيب دهد و از نظام خلقت پاى بيرون نهد و منحرف گردد نه تنها با جهان عظيم هستى تصادم و برخورد ميكند بلكه با فطرت و ساختمان وجود خويش اصطكاك مهلك پيدا خواهد كرد و در نتيجه گرفتار بدبختى و پراگندگى خواهد شد و در درياى اضطراب و سرگردانى غوطه ور خواهد گشت و يك زندگى پر رنج و عذاب و سراسر نكبت بارى دچار خواهد شد چنانكه بشر امروز على رغم همه پيروزيهاى علمى و بدست اّوردن وسايل اّسايش تمدن مادى گرفتار چنين نوع زندگى شده است .

اّرى اين بشر ( متمدن ) امروزه پيوسته از بدبختى و دلهره و ناراحتى و اضطراب كه نتيجه زندگى مصنوعى و برنامه هاى غير طبيعى خود اوست رنج و عذاب جانفرسا ميكشد و از اين ناراحتيهاى جانكاه به افيون و الكل و مواد مخدره پناه ميبرد و به بازيگريهاى احمقانه و كودكانه خود را مشغول ميسازد و اينها همه برخلاف نتيجه اى است كه بايد از وسايل راحت بخش و زندگى سهل و اّسان و وسايل كامل تمدن بدست اّورده باشد .

اين ميوه هاى تلخ و اّلام جانگداز براى بشريت چون شبح هايى ترسناك شده كه انسانها از اّن در حال فرار و گريزند ولى بدبختانه چون از اّنها ميگريزد گرفتار رنجها و بدبختيهاى ديگرى ميگردند ( اّرى اينست نتيجه فرار از دين الهى و برنامه اّسمانى )هيچكس نيست كه شهر هاى پر ثروت و پر لذت و مملو از وسايل راحت تمدن جديد را ( كه امريكا و سوئد در رأس اّنها قرار دارند ) بيبيند الا اينكه اول چيزيكه مشاهده مينمايد و به چشمش مى اّيد اينست كه اين مردم مثل افرادى فرارى هستند گويا شبح هايى هولناك در پيش چشمشان مجسم است كه اّنها را با ترسى شگفت انگيز فرار ميدهد نه  بلكه از خود هم ميگريزند . اّنگاه است كه بيننده بزودى ميفهمد كه راحتى و لذتهاى مادى و متاعهاى حسى و جسمى و كثرت شهوت رانى اّنها را در لجنزار بدبختى فرو برده و تا سرحد تباهى و نابودى كشانده و باز چون زود درك ميكند كه اين همه بيچارگى ها نتيجه بيماريهاى روانى و عشقهاى تند و افراطى جنسى و اضطراب و ضربه هاى عصبى بيمارى و ديوانگى و بالاخره همه اّنها ميوه تلخ خالى بودن دلهاى اّنها از ايمان به خدا و سعادت و معارف و

حقايق عالى انسانى است .

اّرى بشر امروزه از راه علوم مادى در جهان طب و بهداشت پيروزى هاى ارزنده و مهمى بدست اّورده و در كشف دارو هاى علاج بخش و وسايل تشخيص امراض و همچنين درمان اّنها قدمهايى شگفت انگيز برداشته مخصوصاً پس از كشف تركيبات سولفامسين و پنسيلين و مالسين و . . .  .

و همچنين در كشف قوانين و تسخير فضا  و ساختن اقمار مصنوعى و سفينه هاى فضايى پيروزيها و موفقيت هاى شايانى كسب كرده و همواره در راه پيشرويهاى عاليتر و زيباترى است .

ولى بايد ديد اينها همه چه نتيجه اى براى زندگى وى داشته است و چه نفعى عايد حيات او ساخته ؟ اّيا راستى سعادت واقعى او را تأمين كرده ؟ يا اطمينان خاطر و راحتى روح به او بخشيده ؟ اّيا صلح و سلامت پايدارى نصيب او كرده ؟

نه بلكه متأسفانه فقط بدبختى و دلهره و نا امنى و جنگهاى خانمانسوز جهانى برايش ببار اّورده علاوه بر اينكه هدف نهايى از اّفرينش گوهر انسانى و هدف اصلى از زندگى بشر را به اّنها نياموخته .

و هرگاه طرز فكر يكفرد متمدن امروز با طرز فكر اسلامى در باره غايت و مقصود نهايى وجود انسان سنجيده شود به خوبى واضح خواهد شد كه اين تمدن عاريه اى لعنتى است كه فكر بشر را به پستى كشانيده و همتهاى عالى انسانى و شوق به مقام واقعى را ازو باز ستانده و ويرا از درك مقام ارجمند انسانيت خود غافل ساخته و از رسيدن به اّن بازداشته است .

مثلاً اين پيشروان تمدن مصنوعى در امريكا رب النوع تازه را پرستش ميكنند و اّن را هدف اصلى و غاية وجود انسانى ميدانند ( و با همه وجود در برابرش سر تعظيم فرود مى اّورند و شرف و ناموس و همه چيز خود را در پايش قربان مى نمايند ) و اّن عبارت است از رب النوع مال و ثروت و اّلهه  عياشى و لذت و رياست و شهرت و خداى دراّمد و تجارت و به همين جهت از واقع عظمت خويش غافل مانده اند و اّنرا به هيچ وجه درك نكرده و نميكنند زيرا هدف از

وجود خود و كمال واقعى خويش را نيافته اند .

و به همين منوال است حال جامعه هاى ديگر كه خدايانى همانند اين خدا ميپرستند از اينرو كه خداى واقعى خود را نشناخته اند .

و بهمه اين علل و موجبات است كه ما همگى ملزميم كه كوشش پيگير و مجاهدات دائمى خود را بكار بريم تا برنامه عالى اسلامى را در اجتماع ( بيارى حق ) تحقق بخشيم و پياده كنيم تا اينكه بشريت با خداى واحد و پروردگار اّفريننده وى و هم چنين به مقام واقعى و غايت حقيقى وجود وى اّشنا كنيم و بر روش نظام هستى كه شامل همه جهان و همه افراد است باز گردانيم .

و اينست اّن حقيقتى كه قراّن كريم اّن را بيان فرموده در حاليكه راه و روش كسانيكه ميخواهند بدنبال غير روش و غير برنامه اّسمانى اسلام كه مخالف با همه بساط اين سازمان عظيم خلقت است قدم بردارند .

(( اّيا جز دين خدا را ميجويند و حال اينكه هركه در زمين و اّسمان است خواه ناخواه تسليم قوانين داورى اّفريدگارند و سر انجام هم بسوى او باز ميگردند))  (سوره اّل عمران اّيه 78)  

و خداوند راستگو و كلام او عين حقيقت است .

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published.