قاضیِ کو ر — نورالله وثوق

 

قاضیِ کو ر

 

 

نورالله وثوق

 

گمان مبر که زمانی حیاکند رخنه

ویا به حرف هوایی ما کند رخنه

زرنگ آبی آیین دل بود بیزار

به تیرگی همه را مبتلا کند رخنه

قدِ بلندِ امیدِ هزارویک دررا

هزار تکه وازهم سوا کندرخنه

گلوی نازک گهواره های ایمان را

به تیغِ فکرِ خود ازبن جدا کند رخنه

جنازه برسر دوشیم وناله ها درراه

زخون عاطفه پارا حنا کند رخنه

کندزریشه بروبرگِ هرچه گلشن را

لباس فتنه تن غنچه هاکند رخنه

بپرس ازدل بی صاحبِ سیه روزت

میان ما وتوآتش چراکند رخنه

من وتو غافل از آهنگِ رخنه از آنرو

درون رگ رگ ما رخنه وا کند رخنه

سرای عشق وصفارا سراغ اگر یابد

به یک اشارةِ ماتم سراکند رخنه

به قتل نسلِ محبت ازان عطش دارد

که داغ تشنگیش را دوا کند رخنه

وگر که شعله نریزد به خرمن لاله

چگونه دَین خودش را ادا کند رخنه

مجوسلامت ازین اژدهای شهر آشوب

مجو که داغ دلت را دواکند رخنه

زغرب وشرق وشمال وجنوب وازهرسو

به هرکجاست بلایی صداکند رخنه

به قدس وکابل و لاهُوروغزنی و بغداد

جفا به تودةِ یک لا قبا کند رخنه

میان کوچه وبازار ومنبرو محراب

چه شعله ها که به ناحق بپا کند رخنه

گهی زبلخ برآرد سر وگه ازهلمند

گهی به رودِ هریواشنا کند رخنه

گهی زشعلةِاو روح نینوا سوزد

گهی به غَزّه جفا برملاکند رخنه

به نام تاروتبار وقبیله ومذهب

بهانه های عجیبی بنا کند رخنه

زبان وقوم سرش وا نمی شود هرگز

به هرکه هرچه رسد هر کجاکند رخنه

اسیرِ مشقِ شکاریِ شهرِآشوبی

به سادگی به کجایت رها کندرخنه

سفر ز بارِ کمربند او کمرخم کرد

گمان کنم که به کابل هوا کند رخنه

به آسمان طریقت نمی کند پرواز

ودرزمین هوس هرچه را کند رخنه

امام حاضر او گشته حضرت ابلیس

ببین کجا وکرا اقتداکند رخنه

به شورِ مشتِ شریرِ اسیر سرمایه

چها که برسر هر بینواکند رخنه

گرو گرو همه جا ریش ما گروگانش

به روی مازچه رو اعتنا کند رخنه؟؟

فریب عینک ونکتاییش مخورجانا

تورا به قاضیِ کو ر آ شنا کند رخنه

میانِ نخ نخِ هرتارِتورِ چلتارش

هزار وسوسه بهرت عطا کندرخنه

درون صحنةِ رقصش درا که تابینی

چها چها وچها وچها کند رخنه

خرامِ خواب وخیالیم واز خبر خالی

به دستِ ما چه بلاها بپاکند رخنه

نشسته داده به پشتی عافیت تکیه

به جان جهل جهان اتکا کند رخنه

خرابِ باج وخراج است وخیمه وخرگاه

چه مهره هاکه درین ره فداکند رخنه

چنین که جهدِ جدایی مان کند جولان

سرازتن همه دلها جدا کند رخنه

شرنگ شور شررزای بازی بازاست

به نازوباز کجایت رها کند رخنه

خلاصه بازی وبازی وبازی وبازی

خطابود که نشان را خطا کند رخنه

علیه رویش صبحِ سپیدِ احساس است

هرآنچه گفته برایش سیا کند رخنه

……

نورالله وثوق

شنبه9ـ۱۱ـ۱۳۸۹

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published.