یکی بود یکی نبود — حمید عطا

 

 

یکی بود یکی نبود…

 

 

حمید عطا

 

 خاطره ها همچو دانه گهرهایی است که هرلحظه بادیدن و مشاهده ان  صاحب گوهر را بياد لحظه های تاریخی گذشته اش میبرد، اورا از چنگ  " کنون" به سرزمین رؤیاهای گذشته اش کوچ میدهد، جایی که انرا در ذهنش صیقل داده است.

در زمانی دور نسبی ، برای من هم دانه گوهری از میان گهر های دیگر تلاءلوء خاصی داشت و دارد که انرا در دشت های سوزان، شوره زار ، و مرگ آفرین دریافتم که  بمرور روزگاران  جذابیت ان برایم بیشتر گردید ..،  همزمان با ان ياد گاره  این شعر نیز در مغزم برقص در میاید که میگفت :

 

در جاده هموار دویدن هنرش چیست؟      مردانه دویدن هنرش در خم و پیچ است !

 

در اوائل عهد کتاب گیری ام  جاهایی خواندم که  :

 

دي شيخ باچراغ همی گشت گرد شهر     کز دیو و دد ملولم و انسانم ارزوست !

 

یا اینکه دیوجانس کلبی را دیدند که در روز روشن، چراغ بدست  در جستجوی" انسان !" است ، خیلی تعجب میکردم  مگر این همه  موجودات دوپا ، سخن گو، متفکر، قامت راست  و همشکل خودش را چرا بهیچ  میشمارند و عقب چیزی دیگری میگردند ؟!… ، بعدها دانستم که "آدمیت" در شکل نه، بلکه در درون و نهاد این " موجود" دیده میشود . هستند کسانی که نفاق را وفاق حیات و ممات شان ساخته اند  و نهادشان را با دروغ ، نفاق، و عقده های ناشائست درونی الوده اند، نمیتوان انهارا با پاکدلان و روشن ضمیران همسان دانست و هردو را یکی شمارید.

 

برایم مدتها قبل احساسی تولید شد  که انرا در قالب کلمات و جملاتی پیچانیدم و کنون  خواستم در بازار سرکوچۀ " عصر و زمان " در  دو سفرۀ  بدید رهگذران بگذارم … شاید احساسم را کسی هم درک کند!؟…

 

یکی بود یکی نبود

آنجا پلچرخی بود

– 1 –

 

یکی بود یکی نبود،

 سالهاي  پارِ دور

زير اسمان کبود

جائي که دشت و دمن

خانه و شهر و جبل،

 مرگ را حکم ميرفت.

 

***

در یکی از دخمه ها، درکنار دیگران

دوتا انسان جوان

خالی از غش و دغل

درکنار هم بودند.

ان دو از تن ناتوان

چون…

زير چماق ددان،

همچو صدها هزاران

 پخش کردند خون جان….،

پهن کردند پوست جان، تا که در آن از سگان،  جمع دارند استخوان!.

 

***

یکی زان دو نوجوان 

آهنين عزم و  روان

روح تابانش دوان، تا به انسوی جهان.

هنرش بود بدست

تابوی دیو می شکِست؛ فکرش از نو مینوشت.

و اندر آن " قلعۀ نو" (1)

او و دوست   و دیگران

رغم انف خودشان

شب و روز بیحساب

در حصار اندر حصار، در بلاک های چهار (2)

حشر بودند، بیختیار !.

 

***

شب و روز بیشماری از ورای همدیگر

میدویدند در فلک

آن دوطفل نازنين آسمان

مهتاب مهروي و آفتاب تابناک

بیخبر از درد ما، هم زآه واشک ما

می فشاندند دانه های سیم  ناب

بر سر و دامان شبهای سياه .

 

***

 

زیر نور سیمگون و  اشعۀ چون زرکشان

از ورای سيخ های پنجره

دیدمش آرام اورا بار بار

همس میداشت  دائما با يار خویش

با کسی دیگر نمیگفت رازخویش

تاکه ناگه دیدمش در پیش خود !

هم بیاورد همرهش اندوست خود

باحيا و باوقار وهوشمند

با سلام، اندرکنارمن شدند.

گفتندا: تامگر ماهم شویم

باتو همبازی! و شطرنجی زنیم؟ :

رنج رنگارنگ داریم ماهمه

درمیان شط خون غرقه همه

ما بدیدیم زجر از دشمن بسی

درد آن، أبرو نمیکرد هیچ خمی!

ليک دردا !، ما کشیدیم  درد و رنج

ازکف هم بسته در زنجیرِ هم!.

ما بجرم " بی نفاقی"های خویش

وه ! چه دیدیم درد اندر قلب خویش؟!

چون گریزیم ازنفاق و از رياء

هم بجرم آن بخوردیم " کتره "  (3)ها

هم به چپلک يا بدست و يا بپا،

کرده اند بر ما حواله …، ابله ها… ! .

درد این، بارها بُوَد دردناکتر

از شکنجه های سادیستان شر،  (4)

زانچه نوشیدیم از دستان شان

هم به خاد یا تهکوان تيره تر

 يا همه آن قين و فانه در کمر؛

درد هم زندان بُوَد برما بسی

درد بار و رنج بار و خسته تر.

لیک انانی که هستند سره در راه نفاق

این تهی مغزان ما باشند باوی در وفاق

 

ادامه دارد


(1)   اشاره به محبس پلچرخی که جدیدا ساخته شده و برای اولين بار بعد از کودتای ثور مورد استفاده قرار گرفته بود.

(2)    تقسیم بندی محبس سياسی پلچرخی بنام های : بلاک اول ، بلاک دوم ، بلاک سوم  و زون.

(3)    کتره  ( بفتح کاف و  را ) :  کنايه گفتن توهين امیز

(4)  اعضای خاد غالبا از سادیسم حاد  بهرۀ وافر داشتند.

Leave a Reply

Your email address will not be published.