یکی بود یکی نبود ( توتۀ دوم ) — حمید عطا

 

یکی بود یکی نبود

( توتۀ دوم )

 


حمید عطا

 

این نوشته  شاید ( که قطعا) نقائص بیشمار نوشتاری و ادبی دارد اما بفحوای  نکته : " خارپشتک قربان پشمان ابریشمین فرزندش میشود". برای من این خاطره ،بخاطر صداقت  و راستکاری ، انهمه جانفشانی های قهرمان این خاطره که از خود بخاطر وطن و آرمانش نشان داده بود ، هست و نیست خود را در گرو  انچه انرا پسندیده بود بخاطر عشق بوطنش گذاشته بود زندان و خطرات بعدی انرا بخوشی پذیرفته بود، این خاطره ماندگار زیبایی است. چنانچه ویرا کاوشگر حق دانستم که هر جا انرا ببیند بدون عقده و تعصب یا تقلید کور، انرا می قبولد.از همین جهت بعلت مفهوم لابلای این سطور، قالب کلماتش برای من همانند همان  ابریشم است. و یا رائحه عنبری است  که توسط عطار ناقابلی در شیشۀ نه خوش شکلی گذاشته شده است . بناء قیمت عنبر بخاطر ظرف ناجور ان پائین نخواهد امد، تنها بی سلیقگی عطار را شاید نشان دهد. امید وارم این بی سلیقگی مرا بتوانید هضم دارید.

آن "صبور" از صبر مردان 

هم زبد راهي یاران ،

قصه هاگفت ! … و بگفتا :-

آن یکی ، آنجا که خسپد،

در میان دوستانش

چون نگين خاتم ناب،

وقت و ناوقت میفرستد از ورایم دوستانش

 تا برندم دور خوانش

تا دوبار گردم براهش

ليک دیگر من بدیدم با دو چشم تیز بینم ، آن نفاق را آن خداع را.

هست در گوشم هنوز

انچه گفتند سالها پیش از برایم :-

 

"  أز شهامت ، از صداقت ؛

 استقامت در رۀ خود،

 در رۀ اندیشۀ خود !.

اینکه نشناسند هرگز سازش وسازشکاري ؛

 میکی یاول (1) را زنیم سر!.

ازتفنگ ما پَرد حق!.

سر دهیم سازش نداریم

نی به این مرتد، درشرق

 نی به آن سرمایۀ غرب.

از همین رو..: آشتی ؟!

 هرگز نباشد…، مااا را با ارتجاع .

دوستی ؟!

هرگز نباشد… ، مااا را با ارتداد.

انگروهانی که برگشتند از اصل و اساس  و راه رفتند با شياطين،

وبکردند دمج باهم

سوسيال امپر- یاليزم !.

ما نباشیم هیچ با این، هيچ باآن.

سرخ پوشان دروغین

میفریبند رنجبران را

دهقان ناتوان را.

مرتجعان میفسونند مردمانرا

میدهند تریاک شان!

تا بچاپند مال شان !.

مانساییم چون اوشان،

 هیچگاهی هیچ زمانی

 روی خویشتن برزمین

نگذاریم این دودست خویشتن را

در کفان سوسيال امپر- یالیزم ! "

 

لیک چون بینیش کنون

هستند اندر سجود و مصحفی  اندر کف و ختم هایی ..؟ واه چه زود !.

عکس انچه درس میدادند بما!.

….

و همی گویند حالا !! …

میخواهیم ما رژیم اسلامرا… !.

 

پس چه شد ان حرفها، آن درسها ؟

که همی گفتند برما ؟

پس چرا برگشته اند، هم براین و هم برآن؟،

توبه کردید از گذشته …!؟

نیست این عیب !،

پس بگویید یش اینرا، این سخن را

در عیان …

 با همگان و..

باز دارید راه و رسم پارررین را.

 

یاکه پوشیدید ثوبی از نفاق و هم زفتنه ؟.

تا بتمثیلش در آرید

جوفروش- گندم نما را ؟!.

از چه دارید دقّ الباب، خانه دیو سپيد را ؟! ،

يا چرا یاران درخارج بجنبانند دُمرا

پيش ارباب " سيا " و …

آنکسانی که زمانی  داده بودیدیش نام ارتجاع ؟

این مگر نبوَد اوجی … از نفاق و ارتجاع !؟.

 

***

 

 وبگفت بامن از خود :

من ندارم سازگاری

با دوچهره ، دو زباني .

خوب دانستم کنون من

چه فریبی هست درکار!…

من زسر خواهم نوشت …

 سرنوشت خویشتن را.

***

سالها گم کردمش من

ليک …

گفتارش بگوشم ،

چهرۀ باریک و کم رنگش بمغزم

وان صلابت های چشمانش، مدام اندر دوچشمم بود.

وی کجا بود و کجا رفتو کجا خواهد بُوَد الآن؟

ازکي گیرم من سراغش!؟…

مَرچه امد برسر ان صادق و صبور دورانش !؟.

چه شد ان همنشينش؟، دوست شیرین ، یار زندانش؟….

***

گاه ناگاه میشنیدم ؛

دَور او خط ها کشیدند

هم بتطمیع هم بتخويف

خواستند اورا دوباره.

 

لیک ان مرد توانا

کرده بود خانه تکانی

گرد و خاک و هم خس و خاشاک را روبيده بود اندر زباله

هم شنیدم کو بساخت یک خانه نو

مستقل از آن و این و خانه یی از فکر و ذهنش

بلکه گردد حامی شهر و دیارش

 تا نباشد غير  را – در آن نشانه

***

زنده داشتم سالها یادش  برایم،

 وز برای دوستانم …، آن جوان کامجو را

پور صالح از قفای ادمیت یاد میکردم ؛

که اندک باشد امثالش درین عصر و درین دوران !.

***

… وقت و ناوقتی ز موج رادیویی میشنیدم من

گه و ناگه صدایی آشنایی ، آشنا باموج روحم …

سالهای دیگری بگذشت و من …

در میان موجهایی از غبار و پرتو برق سریع

نگه ام تصویری را در خود کشید

پای ان، نامی ز سنگ سياه  آنجا میجلید .

بعد چرتی، بعد فکری …،

بازکردم يک دریچه و بگفتم با صدای خسته و نارام خویش :

های ! …،

 این تویی کز شهر محمود بزرگ ، آواره یی ؟

درکجایی …؟.

تو مگر بودی انجا کز سر شوق و تفنن

پوست کندند مردمانرا؟

يا بپای مذبح سوفيت شان کردند ذبح

پسری را پدری را؛ همه فرزند وطن را ؟

مادران را داغ شاندند !.

آن عروسان جوان را خاک پاشیدند برسر !.

طفلک معصومشانرا دور کردند از محبت !

و بجای ان پدر دادند او را چشم تر!… ؟.

گفت آری !

این منم! …، و من همانم !

در دیار دُور و غربت من غریبم

من دیگر دورم  وز شهر خودم

من دیگر دور داشته ام – ان فکرهارا

رؤیای اژدهارا،

اژدهای زرد وسرخ شرق دور را

کز برای صید شان افراشتند

طعمۀ از جسم دهقان و کف پرپینۀ مزدور ، اما ….،

اما ساختند از خویش و پیرامون خویشتن ؛ آن خدایان قدیم را

که برای بندگان از آسمان اینجا قدم رنجوده اند .

حرفشان حرف خدا است !

کار شان یکسر صواب است !

هیچ عیبی را ندارند !

هیچ نقصی را نشایند !

هرچه هستند از برای التیام درد ها یند

درد دهقان ، درد مزدور ، درد انسانهای در بند !…

 

لیک چون نیک  اندر ایشان  خوب  بینی،

تو ببینی خون دهقان ، گوشت کارگر در دهانش !

کاخهاشان را زعاج استخوان کردند بناء

استخوان توده های مردم مقهور و مظلوم

توده هایی رنجبر شهر و قراء.

 

من دیگر افسون نگردم

از برای هر شعاری ،

از برای هر مکاری .

سنگ من گردید سیه

بعد عمری تجربه !.

من دیگر اگاهم از هر قید وکیدی در زمانم .

****

قامتش را همچو فکرش من بدیدم سرفراز

خامه اش را بود ذوقی خاص ، بین صد هزار .

***

زیر اسمان کبود

رنج هایی زیاد بود.

دارد  تقدیر در  اونگ

درد های رنگ رنگ .

 

 


(1)– مکياول ایتالوی صاحب اندیشۀ : هدف مبرر وسيله است 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published.