بي بي سي راچگونه ازگمراهي نجات بدهيم ؟؟؟— استاد صباح

 

بي بي سي راچگونه ازگمراهي نجات بدهيم ؟؟؟

 

استاد صباح

 

به بخش فارسي بي بي سي وقابل توجه صادق خان صبا جامع الکمالات دستگاه بي هيچ بي بي سي ، اميدوارم به چند پرسشم جواب داده چيزفهمي خويشراثابت نمایيد ودرغيرآن سکوت به عدم فهم تان مهرتایيد خواهد زد.

اخيراً عنواني درشت وبرنگ قرمز( سرخ ) درسايت بي بي سي توجه ام رابخودمعطوف داشت وناگذيرشدم بخاطر قناعت خويش به شما رجوع نمايم تا اگربزرگي نموده به سوالم پاسخ دهيد وگرنه به سکوت شترمرغي تان آشناهستم.

 

(بزرگان ايران زمين)

 

اينهم متن تحريري شما:

بی بی سی فارسی در نوروز امسال، طی یک مجموعه برنامه در تلویزیون، وبسایت و رادیوی خود بزرگترین شخصیت تاریخ ایران زمین را به رای مخاطبانش می گذارد. چندی پیش اولین مرحله از این برنامه با حضور تعدادی از کارشناسان برگزار شد. این افراد طی بحث طولانی نهایتا شش نفر را به عنوان نامزد بزرگترین شخصیت تاریخ ایران زمین انتخاب کردند. این شش نفر زرتشت، کوروش، فردوسی، ابوعلی سینا، حافظ و مصدق هستند. در مورد هر یک از این شخصیت ها فیلمی ساخته شده که در ایام نوروز از تلویزیون و سایت فارسی بی سی سی پخش می شود و سپس مخاطبان بی بی سی فارسی می توانند با رای خود یکی را برگزینند. نام بزرگترین شخصیت ایران زمین به انتخاب مردم، روز ١٣ فروردین اعلام خواهد شد.

 

اگرچه بارها ازشما پرسش هاي داشته ام که ازروي… جواب نداده ايد.

 

اينهم سوال هاي فشرده :

 

1- تولد ، زنده گي  ومرگ زرتشت درکجا واقع شده وچه پيوند ازنگاه زيست محيطي باايران دارد؟ حتا اگرقرارباشد درمورد لشکرکشي وجنگ وستيزتاريخي باايراني ها بحث نمايم که چند بار ايراني هادرخراسان (افغانستان کنوني) فرمان رانده اند وچه مدتي افغانان درايران حکمروايي کرده اند.

معبد نوبهار بلخ یا کعبه زردشت ومسجد نه گنبد درکجا واقع است؟؟؟

شاهنامه و مورخان دوره اسلامی تا اندازه ای فهمیده میشود که در عهد کیانی (عهد اوستا) و ساسانی، سرزمین های پشت نهر جیحون یا شمال آمودریا چون سمرقند و بخارا و… را ایران نمی گفته اند.

از نگاه آریاهای اوستا و زابلیان شاهنامه، نه تنها ماورای جیحون بلکه ماورای بیابان نمک نیز توران شمرده می شده است. سگساران در جنوب گرگساران که شامل «رَی» تا دریای عمان بوده است، نیز توران به حساب می آمده است. جنگ های ایرانیان اوستا و بلخیان و زابلیان شاهنامه که با تورانیان رخ داده اند، بیشتر در مرزهای شمالی و غربی ایران شاهنامه (مانند سرزمین مرو و غرب هرات و نواحی خیوه وخوارزم و گرگان ومازندران و برزند و اَران و آذربایجان) ودر ناحیة جنوب غرب (نواحی سیستان) صورت گرفته اند. چون از این نقاط بوده که سرزمین آریانا مورد هجوم تورانیان و دیوهای ژولیده موی مازندَری و برزندی قرار می گرفته است. شاهنامه فردوسی روایت لشکر کشی رستم زابلی به گرگساران را که در سمت باختر کشورش بوده چنین نقل کرده است:

«سوی گرگساران و مازندران – همی راند خواهم سپاهی گران.

سوی گرگساران سوی باختر – درفش خجسته برآورد سر

یکی ترک بُد نام او گرگسار –  ز لشکر بیامد بر شهریار

ز بزگوش و سگسار و مازندران – کس آریم با گرزهای گران.»

اوستا از ساکنان مرو، بنام مردم « دلیر و اَشَه گَرایْ » نام برده است. کلمات «اَشَه»  «اَشا» و «اَشُو» همه یک چیز و به معنی پاکی و سُتره گی و پرهیزگاری است. اَشو یکی از لقب‌های زردشت است. « اشه به معنی درستی، پاکی، راستی، پرهیزگاری است. پیرو اشه یعنی درست‌کار و پرهیزگار. اَشا صد و هشتاد بار در گات‌ها تکرار شده است و کلمة اَشو نیز از همین ریشه و بنیان است.»

مورخان و جغرافیون دوره اسلامی نیز مانند اوستا، مردم مرو و مرورود و غرجستان را به نیکی و پاکی و دلیری یاد کرده اند. امروزه هزاره‌ها (مثلاً در جاغوری) سُتره کردن و یا سفید کردن خانه با گِل سفید را آشو می‌گویند.

بخدی یا بلخ زیبا

« من که اهورامزدا هستم، چهارمین از جاها و شهرهای بهترین را آفریدم ،‌بلخ زیبای افراشته درفش است.» وندیداد فصل ۱- فقره

بلخ در اوستا و متون پهلوی و دری و منابع عربی دوره اسلامی به نام ها و القابی چون: بخدی، بهل بامیک، بلخ بامی، بلخ بامیان، باختر، شهر افراشته درفش، بلخ گُزین ، بلخ الحُسنا ، اُم البلاد، خیرالتراب، قُبت الاسلام و… و در منابع یونانی بنام باکتریانا Baktriana خوانده شده است.

ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه، بلخ را وطن پادشاهان پیشدادی و کیانی دانسته و نوشته است:پ«پادشاهان پیشدادی و برخی شاهان کیانی متوطن بلخ بودند و تا هنگام زردشت که پس از گذشتن سی سال از پادشاهی گشتاسب ظهور نمود ، خورشید و ماه و ستارگان و تمام عناصر طبیعی را تعظیم و تقدیس می کردند.

«اَوِستا درباره بلخ که چهارمین قطعه زمین زیبا بوده این عبارت را آورده است : « بخدیم سریرام اردو و درفشام» یعنی بلخ زیبا دارای بیرق های بلند . در ادبیات پهلوی « بهل بامِیک» یعنی بلخ درخشان آمده است. از قدیم ترین زمانها تا دوران اسلامی ، صفت زیبایی و درخشندگی به صورت «سَریرام» «بامِیک» «حُسنا» «گُزین» بنام بلخ پیوسته و متصل بود. اوستا در باب بلخ با عبارت «اردو و درفشام» یا «بیرقهای بلند» به مرکزیت بخدی اشاره می کند و نشان می دهد که بلخ پایتخت پادشاهان پاراداتا (پیشدادی) و کاوی (کَیانی) و اسپه بود و این افتخار را اوستا در میان زمین های شانزده گانه  تنها به بخدی داده و محققان شرقی و غربی از عنوان« بیرق های بلند» بخدی را پایتخت پادشاه پارداتا و کاوی تصدیق کرده اند.»

 

2- ابوعلي سينايي ( بلخي ) که شمادرمورد بلخي بودن آن اساسيت داريد ونميتوانيد بيماري تانراپنهان نمايد ودستگاه بي بي سي راوسيله يي براي عقده مندي خويش برگذيده ايد.

درکجاتولد ، بزرگ وبه کجا به علمش پي برده اند وازکدام کتابخانه سلطنتي استفاده برده است واين همه شهکاري ها چه نسبت به آقاي صادق صبا ( که ازنظرتفکربه شام تاريک شباهت داريد)

وکشورش دارد؟؟؟

وعبيد جوزجاني که يکي از شاگردان مقرب و ياران هميشگي ابن سينا بوده است از قول استادش زندگينامه او را چنين روايت مي کند:  پدرم عبدالله پسر حسن پسر علي ابن سينا از اهالي بلخ بود. در زمامداري امير نوح ساماني به سوي بخارا نقل مکان کرد و در دهکده اي از توابع بخارا سکني گزيد و به برزگري و کشاورزي پرداخت. در آن ايام با دختري ستاره نام در دهکده افشنه که جز همان دهستان بود، ازدواج کرد. من در سال 259 خورشيدي (980 ميلادي) به دنيا آمدم. بعد از مدت زماني پدرم به شهر بخارا آمد، مرا به مکتب برد و به دست استاد (که گويا ابوبکر برقي بوده است) سپرد. درس قرآن و ادبيات را شروع کردم و در ده سالگي قرآن را حفظ نموده و در ادبيات مقامي کسب کردم که همدرسانم را تحت الشعاع قرار داده بودم. با کمال جديت نزد اسماعيل زاهد فقه روي آوردم و در اين رشته رشته به حدي رسيدم که مفتي حنفيان بخارا شدم. در همان زمان حساب را پيش يکي از سبزي فروشها که در علم حساب توانا بود فرا گرفته و رياضي را از استادي به نام محمد مساح کسب نمودم.

ديري نگذشت که شخصي به نام عبدالله ناتلي به شهر ما آمد؛ او خود را فيلسوف معرفي کرد و پدرم وي را در خانه خود جا داد و از او خواهش کرد که مرا تعليم دهد. کتاب ايساغوجي را پيش وي خواندم و هر مسئله اي را که استاد شرح مي داد، من بهتر از او تفسير مي کردم. در مدت زماني اندک توانستم در علم منطق، سرمايه زيادي کسب کنم. کتاب اقليدس را نيز نزد ناتلي شروع کردم، پنج يا شش شکل آن را تشريح کرد، بقيه مشکل را خود حل کردم. اين بار کتاب ديگري را مورد مطالعه قرار دادم و ديگر نيازي به ناتلي نمانده بود. ناتلي از ما جدا شد، بعد از علم منطق و هندسه و فلکيات، که از ناتلي و غيره فرا گرفته بودم؛ به فراگيري علوم طبيعي و ماوراء الطبيعه و علوم طب پرداختم. کتاب ماوراء الطبيعه تأليف ارسطو را پيدا کردم، ديدم بسيار مشکل است. چهل بار از اول تا به آخر خواندم و تمام مندرجاتش را حفظ کردم، اما چيزي از محتواي آن نفهميدم. تا روزي در بازار صحافان بخارا به سمساري برخوردم، کتابي در دست داشت، گفت: ابوعلي اين کتاب را بستان که بسيار ارزان است و صاحبش آن را از سر نيازي که به مال دارد ميفروشد. کتاب را به سه درهم خريدم و به خانه آوردم. کتاب يکي از تأليفات فارابي و شرح ماوراءالطبيعه ارسطو بود. آن وقت بود که به کمک اين کتاب ارزشمند، مشکلات علم ماوراءالطبيعه همگي بر من روشن شد. در زمينه علم طب بسياري از کتاب هاي طبي را که در آن روزگار متداول بود، مطالعه کردم ديدم علم طب بسيار مشکل نيست.

بسيار زود در اين باره نيز پيشرفتهايي حاصل شد، که از ساير اطباي وقت پيشي گرفتم و شروع به مداواي بيماران کردم. در طب علمي تجاري بر من کشف شد که بسياري از نظريات مندرج در کتاب ها را وارونه ديدم. در آن ايام که با طب سر و کار داشتم شانزده سالم بود. اين را نيز بايد يادآوري کنم که پدرم عبدالله و برادرم، که از من بزرگتر بود، گرويده باطني بودند. اکثر اوقات بر سر مباحث نفس و عقل، که از فرقه اسماعيليه تلقين گرفته بودند، به بحث و جدل مي پرداختـند. من گوش مي دادم، اما مرام و جدل آنان را نمي پسنديدم و وقتي که مرا دعوت به گرويدن به فرقه خود نمودند ابا ورزيدم.

ابوعبيد جوزجاني به روايتش ادامه مي دهد و مي گويد:

هنگامي که ابن سينا در سن هفده سالگي بود، اتفاقاً امير نوح بن منصور ساماني، که زمامدار بخارا بود، بيمار شد. طبيبان بزرگ بخارايي با به بالين امير دعوت کردند. اين سينا جوان هم خود را در ميان آنان جا زد و به عيادت امير رفت». خود او در اين باره مي گويد: « طبيبان همگي از تشخيص بيماري درماندند. خدا را شکر که تشخيص من درست از آب درآمد و مداواي من اثر رضايت بخش بخشيد و امير به زودي شفا يافتگويند بيماري امير نوح ساماني چنان بود که جملگي عضلاتش چنان سخت و سفت شده بود که توان حرکت را به کلي از او سلب کرده و ياراي هيچ حرکتي نداشت. طبيباني که به بالينش رفتند از علاج درمانده و سپر انداختند. ابن سيناي جوان بعد از معاينه دقيق دستور داد که حوض حياط امير را مملو از ماهي رعاده (لرز ماهي) کنند. امير را لخت کرده و در قفس چوبين قرار داد و در وسط حوض جا داد. در اثر نيروي الکتريسيته اي که از ماهي رعاده توليد مي شود و با جسم امير تماس مي گرفت، امير به کلي از بيماري سفتي عضلات نجات يافت. ناگفته نماند که در هر ماهي رعاده قدرت توليد الکتريسيته به سي ولت مي رسد. از اين رو پيداست که ابوعلي سينا يک هزار سال قبل از پيدايش روش معالجه با برق و حتا قبل از اختراع برق تأثير آن پي برده است. امير نوح در مقابل اين معالجه شگف انگيز مي خواست پاداش شاياني به ابن سيناي جوان بدهد. در جواب امير که گفت: « ابو علي هر چه بخواهي مي دهم». ابن سينا گفت: « تنها پاداش من اين باشد که اجازه بفرمايي در مطالعه کتاب هاي کتابخانه امير آزاد باشم». براي هر حکمي در معالجه و هر بياني در تشريح جسم آدمي، دلايل له و عليه را با هم آورده است. شيخ الرئيس ابن سينا اولين دانشمند اسلامي است که کتابهاي جامع و منظم در فلسفه نوشته است. کتاب شفاي او در واقع حکم يک دائرةالمعارف فلسفي را دارد. علاوه بر شفا کتاب هاي نجات، اشارات و تنبيهات، قراضه طبيعيات، مبداء و معاد و داستان حي بن يقطان را همگي در فلسفه نوشته است

اقتباس اززندگي نامه خاصرخسروقبادياني بلخي منتشره کميته دولتي طبع ونشرافغانستان وپژوهشهاي نويسنده.

 

3- فردوسي بزرگ درکجا زنده گي وشهکارفناناپذيرخويشرا( شاهنامه) تقديم کدام زمامدارنمود وروي کدام دليل وعلت مورد شفقت ونوازش امپراتورواقع نشد؟؟؟

شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نيست. بعضي گفته اند که به سبب بدگوئي حسودان، فردوسي نزد محمود به بد ديني متهم گشته بود و از اين رو سلطان باو بي اعتنائي کرد. ظاهراً بعضي از شاعران دربار سلطان محمود که بر لطف طبع و تبحر استاد طوس حسد مي بردند خاطر سلطان را مشوب کرده و داستانهاي شاهنامه و پهلوانان قديم  را در نظر وي پست و ناچيز جلوه داده بودند. بهر حال گويا سلطان شاهنامه را بي ارزش دانست و از رستم بزشتي ياد کرد و چنانکه مؤلف تاريخ سيستان مي گويد، بر فردوسي خشم آورد که "شاهنامه خود هيچ نيست مگر حديث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست". و گفته اند که فردوسي از اين بي اعتنائي محمود بر آشفت و آزرده خاطر گشت و بيتي چند در هجو سلطان محمود گفت و از بيم محمود غزنين را ترک کرد و با خشم و ترس يک چند در شهرهائي چون هرات، ري و طبرستان متواري بود و از شهري به شهر ديگر ميرفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود طوس درگذشت. تاريخ وفاتش را بعضي 411 و برخي 416 هجري قمري نوشته اند.

گويند که چند سال بعد، محمود را بمناسبتي از فردوسي ياد آمد و از رفتاري که با آن شاعر آزاده کرده بود پشيمان گرديد و در صدد دلجوئي از او برآمد و فرمان داد تا مالي هنگفت براي او از غزنين به طوس گسيل دارند و از او دلجوئي کنند. اما چنانکه تذکره نويسان نوشته اند، روزي که هديه سلطان را از غزنين به طوس مي آوردند، جنازه شاعر را از طوس بيرون مي بردند؛ از وي جز دختري نمانده بود، زيرا پسرش هم در حيات پدر وفات يافته بود و استاد را از مرگ خود پريشان و اندوهگين ساخته بود.

بسی رنج بردم بدین سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب.

بگذريم ازمولاناي بزرگ ، ناصرخسرو، عطار، جامي ، خواجه انصار،رودکي وسيد جمال الدين افغاني … همه رااگروجدان وانسانيت به شما تاثيردارد ازين طريقي که بزرگان ايران زمين رامعرفي نموده ايد بحث وتبادله افگاردوستانه خويشرا دنبال نمايم . درمورد کورش نيزگفتني هاي جدي وجود دارد.

ومنتظرم پاسخم رابدهيد تا ثابت گردد که شمابيماري درمان ناپذيرنداريد.

اگرميگويد که ديگران درين مورد گفته اند پس بي طرفي وحقيقت گويي شما راکدام گرگي دريده است؟؟؟

شما تفرقه اندازانه ازکش وگيرافغانان استفاده نموده وآب راگل نموده ماهي ميگيريد. بلي من درين معترف هستم اگريک افغان کوچکترين اشتباه رامرتکب شود ده ها دهن بازميشود ولي درين مواريد چيزفهم هاي ما درخواب خرگوش اند وسکوت نموده اند ونميخواهند خاطرايران راملول وبي بي سي راازگمراهي نجات بدهند.

بادرودهاي پرسش آميز( دوست سوالگرشما صباح )

 

Leave a Reply

Your email address will not be published.